معنی کاریز

معنی کاریز

6 بازدید
(اِ) آب باشد که در زیر زمین از چاه بچاه برند. (لغت فرس اسدی چ مرحوم اقبال). آبی باشد که در زمین به جایی برون برند و به تازی قنات خوانند. (لغت فرس اسدی چ پل هرن). (اوبهی). آب روان باشد زیر زمین که بجایها برند. (صحاح الفرس). جوی آبی را گویند که در زیر زمین بکنند تا آب از آن روان شود. (برهان). راه آب روان بزیر زمین که به عربی قنات گویند در اصل کاه ریز بود که برای امتحان جریان آب کاه میریخته اند تا معلوم شود. (انجمن آرا) (آنندراج). قنات. (دهار) (منتهی الارب). رجوع به قنات شود. خالی. خاک. قطابه. سَرَب. سَرِب. آن نقبی است که در زیر زمین کنند و از چاهی به چاهی آب برند تا آنجا که آب به روی زمین جاری گردد: چون هفت سال سپری شد خدای تعالی باران فرستاد و چشمه ها و کاریزها آب گرفت و از زمین نبات برست. (ترجمهٔ طبری بلعمی). سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزریز بخواهدت ریختن کاریز.کسائی. و رجوع به احوال و اشعار رودکی ص ۱۲۱۰ شود. و او را [ شهر خواش را ] آبهای روان است و کاریزها. (حدود العالم). و آبشان [ آب مردم سیرگان ] از کاریز است. (حدود العالم). و آب شهر طبسین از کاریز است. (حدود العالم). کارزاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت سر بسر کاریز خون گشت آن مصاف کارزار. فرخی. کسانی که شهرها و دیهها و بناها و کاریزها ساختند... بگذاشتند و برفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۹). کاریز مشهد که خشک شده بود باز روان کرده. (تاریخ بیهقی، ایضاً ص ۵۴۹). امیر شهاب الدوله از دامغان برداشت و به دهی رسید در یک فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ داشت. (تاریخ بیهقی). و آب آن (ابر قویه) هم آب روان باشد و هم آب کاریز. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۴). ابتداء حد کوره اصطخر است و آب آن همه از کاریزها باشد و هواء آن معتدل است. (ایضاً فارسنامه ص ۱۲۲). به کارزار به کاریز خون گشادن خصم بنفشهٔ سمن آمیغ لاله کار تو باد.سوزنی. بختی است مر این طائفه را کز گل ایشان گر کوزه کنی آب شود خشک به کاریز.سوزنی. چشمهٔ صلب پدر چون شد بکاریز رحم زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من. خاقانی. کاریز برده کوثر در حوضهای ماهی پیوند کرده طوبی با شاخهای عرعر.خاقانی. شهره کاریزیست پر آب حیات آب کش تا بردمد از تو نبات.مولوی. حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد از آن کاریزها.مولوی. کاریز درون جان تو می باید کز عاریه ها تو را دری نگشاید. (از عناوین مثنوی). هان بیاور سیخهای تیز را امتحان کن حفره و کاریز را.(مثنوی). || خزان. برگریزان : خونریز شاخدار خوش آمد بروز عید در موسمی که باشد کاریز شاخسار از شاخسار باد نگونسار دشمنت خونریز او فریضه چو خونریز شاخدار.سوزنی. و بسالی دو هزار کاریز خواجگان شیعی و سادات علوی در بسیط عالم بیشتر آورند که همه منفعت مسلمانان باشد. (کتاب النقض ص ۴۷۳).
(اِخ) دهی از دهستان خار و طوران بخش بیارجمند شهرستان شاهرود، واقع در ۱۱۰هزارگزی جنوب خاوری بیار و ۹۰هزارگزی جنوب شوسهٔ شاهرود به سبزوار. دشت شنزار، معتدل خشک است و ۱۵۵ تن سکنه دارد. قنات کم آب دارد. مختصر غلات و پنبه و تنباکو و بادام و پسته دارد و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
(اِخ) دهی از دهستان جرگلان بخش مانهٔ شهرستان بجنورد، واقع در ۸۳هزارگزی شمال باختری مانه و ۴هزارگزی شمال شوسهٔ عمومی بجنورد به حصارچه است. کوهستانی و سردسیر و دارای ۱۲۸ تن سکنه است. قنات دارد. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
(اِخ) دهی از دهستان باخرز بخش طیبات شهرستان مشهد، واقع در ده هزارگزی شمال خاوری طیبات، سر راه شوسهٔ عمومی تربت جام به طیبات است. جلگه و معتدل و دارای ۱۷۷۶ تن سکنه است. آب آن از قنات تأمین می شود. غلات آن زیره و پنبه و تریاک و شغل اهالی زراعت و مالداری و قالیچه بافی است. راه اتومبیل رو دارد. دارای ۲۰ باب دکان و دبستان است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
(اِخ) دهی از دهستان اشیان بخش فلاورجان شهرستان اصفهان، واقع در ۲۵هزارگزی جنوب باختر فلاورجان و ۶هزارگزی شمال تنگ سدگان. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن ۱۹۷ تن است. آب آن از قنات تأمین می شود. محصول آن غلات و پنبه و تریاک و شغل اهالی زراعت است. صنایع دستی زنان آن کرباس بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
(اِخ) دهی از دهستان پشتکوه بخش نیر شهرستان یزد، واقع در ۲۹هزارگزی جنوب باختر نیر. متصل به راه ابرقو به نیر. جلگه و مالاریائی و سکنهٔ آن ۶۷۴ تن است. آب آن از قنات تأمین می شود. محصول آن غلات و پنبه و تریاک و توت و چغندر و انگور است. شغل اهالی زراعت است و صنایع دستی زنان کرباس بافی است. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «کاریز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید