معنی کاری

معنی کاری

6 بازدید
(ص نسبی) شخصی که از او کارها آید. (برهان). فعال . مفید. کارکن. شدیدالعمل. عامل. فاعل. فاعله. زرنگ . آنکه بسیار کار کند. مرد کاری. گاو کاری : گر تو خواهی که بفلخند ترا پنبه همی من بیایم که یکی فلخم دارم کاری. حکاک. بکار اندرون کاریِ پیش بینی بخشم اندرون صابرِ بردباری.فرخی. به هر کاری مر او را دیده کاری وز او دیده وفا و استواری.(ویس و رامین). ما را فرزندان کاری دررسیده اند و دیگر میرسند و ایشان را کاری باید فرمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۴). بازوی تو گرچه هست کاری از عون خدای خواه یاری. نظامی (لیلی و مجنون). || کنایه از مرکب چست و چالاک در رفتار و برداشتن بار. || مبارز و جنگی. (جهانگیری) (برهان) (انجمن آرا). نبردآور. مرد کاری کنایه از مرد جنگی و دلاور. (آنندراج). مرد قابل و پهلوان و بهادر و دلاور و جنگی. (ناظم الاطباء): ز پای تا سر آن کوه مرد کاری دید بکارزار ملک عهد بسته و پیمان.فرخی. سالار سپاه ملک ایران محمود یوسف پسر ناصر دین آن شه کاری. فرخی (از جهانگیری). سی هزار سوار و مرد پیاده بود همه ساخته و کاری و قوی گشته. (تاریخ سیستان). احمدبن سمن را با لشکری انبوه [ و ] کاری آنجا فرستاد. (تاریخ سیستان). چهل پنجه هزاران مرد کاری گزین کرد از یلان کارزاری.نظامی. محمدبن طغرل را با سپاهی کاری بفرستاده بود. (تاریخ سیستانی) تنی چند از مردان کاری بینداخت. (گلستان سعدی). مردان کاری و دلاور و دیگر یاران سائب با مصعب بودند. (تاریخ قم ص ۲۸۸). || تأثیرکننده و چیزی که به حد کمال رسیده باشد چون تیر کاری و کارگر و زخم کاری که محکم و کشنده باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). کارگر و مؤثر. (ناظم الاطباء). محکم و کشنده. قاطع. قتال. آنکه در کارهایش اثرهای بسیار بود:
(اِ) (اصطلاح موسیقی) حراره. ملعبه. قول. تصنیف. کخ کخ. عروض البلد. موالیا. قوما. زجل. موشح. موشحه. شرقی. کان و کان.
(اِخ) رجوع به کاریا و کاریه شود.
(ص نسبی) منسوب به «کار» از قراء اصفهان. سمعانی گوید: «بدانجا رفتم تا از جماعتی حدیث شنوم و شبی در آن گذرانیدم». (از انساب سمعانی ورق ۴۷۱ الف).
(اِخ) ابوالطیب عبدالجباربن الفضل بن محمدبن احمد از مردم کار (اصفهان). وی از اباعبداللََّه محمدبن ابراهیم جعفر الفردی حدیث شنید و از او ابوالقاسم هبة اللََّه بن عبد الوارث الشیرازی در معجم شیوخ (مشیخه) خود یک حدیث روایت کرده است و گوید آن را از وی بافادت ابی ذکریا یحیی بن ابی عمروبن مندة، شنیده است. (از انساب سمعانی ورق ۴۷۱ الف).
[ رِ ] (اِخ) هری. شاعر و موسیقیدان انگلیسی که سرود ملی انگلیسی ها: «خدا شاه را نجات دهد» بدو منسوب است.
[ رِ ] (اِخ) هنری. عالم اقتصادی امریکائی متولد در فیلادلفی. (۱۷۹۳ - ۱۸۷۹ م.).

کلمات هم‌قافیه با «کاری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید