معنی کاره

معنی کاره

9 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِ) پشتواره. (جهانگیری). پشتواره است و آن بسته ای باشد کوچک از هیزم و علف و غیره که بر پشت بندند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). بار که بر پشت برند. (پیانکی). کول بار که بر پشت حمل کنند. حِمْل. کولباره. عِکمَه : و اما الجاحظ، فما مِنا معاش الکتاب الاّ من دخل داره اوشن علی کلامه الغارة و علی کتفه منه الکارة. (قاضی فاضل، مقدمهٔ کتاب التاج). فخرجت کانی لص قد خرج من بیت قومٍ علی قفا غلامی الثیاب و العقیدة کارة. (معجم الادباء ج ۱ ص ۳۹۹). به کاف فارسی نیز آمده است. مقایسه شود با کارهٔ خاک و کارهٔ سنگ و کارهٔ بار که در خراسان کرسنگ و کره سنگ و کرّه سنگ (به تشدید راء) گویند. (فرهنگ نظام) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین، حاشیهٔ لغت کاره). || نسج عنکبوت. کارتُنَک .
[ رَ / رِ ] (ص نسبی) هر چیز کارآمد و لایق و قابل کار و کسی که از وی کار آید. || منصوب. صاحب منصب و مقام. (ناظم الاطباء). مؤثر. شاغل مقامی. دارای شغلی. بکار مشغول. || در ترکیب آید و صفت فاعلی سازد همچون ستمکاره. هرکاره. همه کاره. هیچ کاره. (از فرهنگ معین): ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست . حافظ. هیچ کاره همه کاره است. || عامل و فاعل (عمل خوب و بد). شهرت در عملی خوب یا بد بهم رساندن. آن کاره : برون شد حاجب شه بارشان داد شه آنکاره دل در کارشان داد.نظامی. این کاره، بدکاره، بیکاره، ستمکاره : سیاه و ستمکاره و سهمناک چو دودی که آید برون از مغاک.نظامی. گله از دست ستمکاره بسلطان گویند چون ستمکاره تو باشی گله پیش که بریم. سعدی (صاحبیه). گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را. سعدی (بوستان). نصفه کاره، نیمه کاره، هرکاره. - کاره ای بودن در جائی یا نبودن؛ صاحب نفوذ یا سلطه ای بودن یا نبودن: من در آنجا کاره ای نیستم.
[ ] (اِ) اسم هندی مطبوخات مسهله و منضجه است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به کارهه شود.
[ رِهْ ] (ع ص) ج، کارهین. دُژمَنِش. (ربنجنی). ناپسند دارنده. (آنندراج). کراهت دارنده و ناخوش و ناپسند. (ناظم الاطباء). مقابل مکروه. مشمئز: ای ابوالفضل بزرگ مهتری است این احمد اما آن را آمده است که انتقام کشد و من سخت کاره هستم [ بونصرمشکان ] آن را که وی پیش گرفته است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۵). بیشتر مقدمان محمودی این را سخت کاره اند اما به دست ایشان چیست با خیل ما برنیایند. (ایضاً ص ۴۳۰). خواجهٔ بزرگ پوشیده بونصر را گفت من سخت کارهم رفتن این لشکر را و زهره نمی دارم که سخنی گویم که بروی دیگر نهند. (ایضاً ص ۴۹۰). و اگر بیمار دار خوردن را کاره بود، تدبیر حقنه باید کرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). من کاره شده ام مجاورت شتربه (شنزبه) را. (کلیله و دمنه). و گفت من کاره مرگم و کاره مرگ نبود مگر کسی که در شک بود. (تذکرة الاولیاء عطار). و انکار اسلام کردند و کاره آن بودند. (تاریخ قم ص ۲۷۷).
[ ] (اِخ) قریه ای از قرای بغداد. (معجم البلدان).
[ کارْ رَ ] (اِخ) نام شهر حران در نزد رومیان و بعد از تسلط اسکندر یکی از مراکز مهم فرهنگ یونانی و ادبیات آرامی بوده است. (از تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تألیف دکتر ذبیح اللََّه صفا ج ۱ ص ۱۰). و رجوع به «حران» شود. در این شهر جنگی بنام جنگ کارّه یا حران نخستین بار بین ایرانیان و رومیان در افتاد که در تاریخ ایران نظیر ندارد و ایرانیان از آن فاتح بیرون آمدند. (از ایران باستان چ ۲ ص ۲۳۳۲). سردار ایرانیان در این جنگ «سورِنا» نام داشت و سردار رومی «کراسوس» و جنگ در عهد ارد اول (اشک سیزده) پادشاه اشکانی اتفاق افتاد. رجوع به «ارد اول» و «اشک سیزده» شود.
[ هِ ] (اِخ) حاکم نشین کانتن «فینیستر» بخش «شاتولن»، نزدیک کانال ممتد از «نانت» تا «برست». دارای ۴۱۱۵ تن سکنه و آن موطن «لاتور دوورنْی» است.

کلمات هم‌قافیه با «کاره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید