معنی کارنادیده
6 بازدید
[ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب) غیرمجرب. بی تجربه. ناشی. ناآزموده : بدو گفت کای کارنادیده مرد شهنشاه کی با تو جوید نبرد.فردوسی. پس بچند سال که در خراسان تشویش افتاد از جهت ترکمانان، دیو راه یافت بدین جوان کارنادیده تا سر بباد داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۱). خداوند را امروز سخن ما پیران ناخوش می آید و این همه جوانان کارنادیده میخواهد. (تاریخ بیهقی ص ۶۰۳). آبی بود در پس پشت ایشان نیز چند از سالار کارنادیده، گفتند خوش خوش لشکر بر باید گردانید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۴۹۴).
کلمات همقافیه با «کارنادیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر