معنی کارفرما
8 بازدید
[ فَ ] (نف مرکب، اِ مرکب) کارفرمای. صاحب و آمر. (آنندراج). آنکه به کاری فرمان دهد: کارفرمای همی داند فرمودن کار لاجرم کارگر از کار همی آید بر.فرخی. همه فرمانبران یزدانند تا ندانی که کارفرمایند.مسعودسعد. برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر میکند این من چکنم.حافظ. کارکن هست کارفرما نیست. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان لمحمدبن ابراهیم). کارها را کارفرما میکند. (جامع التمثیل). ج، کارفرمایان : گفت منذر بکارفرمایان تا بپرگار صورت آرایان در خورنق نگاشتند بزر صورت گور زیر و شیر زبر. نظامی (هفت پیکر ص ۷۲). || وزیر پادشاه و فرمان گزار و حاکم و سرکار و هر متصرف باقدرتی. (ناظم الاطباء): مستوفی عقل و مشرف رای در مملکت تو کارفرمای.نظامی. - کارفرمایان دولت؛ وزیران و مردمان بزرگ دولت. || قهرمان. (مهذب الاسماء) (دهار). امیر: جهان پهلوان کارفرمای دهر درآورد لشکر بنزدیک شهر.نظامی. چو آگه گشت بهرام قوی رای که خسرو شد جهانرا کارفرمای.نظامی. || اثاث؛ کارفرمای خانه چون دیگ و تبر و غیره. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). آلت. اسباب خانه چون ظرف و آینه و غیره : شه ملک بیامد با هدیه هاء فراوان و بسیار کارفرماها کرده بود از نقره از همه نوعی و همچنین کنیزکی که شاه هرگز مثل او ندیده بود. (اسکندرنامهٔ نسخهٔ سعید نفیسی).
کلمات همقافیه با «کارفرما»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ما» برای سرودن شعر