معنی کارسازی
8 بازدید
(حامص مرکب) عمل کارساز. تیاری و تدارک. (ناظم الاطباء). تهیهٔ اسباب : مغنی کجائی به گلبانگ رود بیاد آور آن خسروانی سرود که تا وجد را کارسازی کنم برقص آیم و خرقه بازی کنم.حافظ. || آمادگی. || مهم سازی. || ظرافت. || صنعت و دستکاری. || چابکی. و چالاکی. مکر و مکاری و حیله بازی در کار. || ادا و تسلیم. || پرداخت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کارسازی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر