معنی کاردان

معنی کاردان

6 بازدید
(نف مرکب) دانندهٔ کار. شناسنده. || هوشمند و عاقل و دانا و زیرک و قابل و هنرمند و حاذق و کارآزموده. (ناظم الاطباء). مطلع و خبیر. دانندهٔ کار و خبردار از کار. بصیر. صاحب معلومات. کافی. قُلَّب : بهرام ملک برگفت و کاردان به شهرها فرستاد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). یکی مرد فرزانهٔ کاردان بر آن مردم مرز بُد مرزبان.فردوسی. هم از فیلسوفان بسیاردان سخنگوی و از مردم کاردان.فردوسی. همی گفت با هر که بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان.فردوسی. شکر ایزد را که ما را خسرویست کارساز و کاربین و کاردان.فرخی. هم از کودکی بود خسرومنش خردمند و کوشنده و کاردان.فرخی. بوقت عطا خوش خوئی تازه روئی بروز دغا پر دلی کاردانی.فرخی. بوسهل حمدوی شاید مر این کار را که هم شهم است و هم کافی و هم کاردان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۵). بزرگا و بارفعتا که کار امارتست اگر به دست پادشاه کامکار و کاردان محتشم افتد. (ایضاً ص ۳۸۶). خواجه عبدالصمد کدخدای خوارزمشاه در کاردانی و کفایت یار نداشت. (ایضاً ص ۳۲۰). دولت کاردان و کار گذار در همه کار پیشکار تو باد.مسعودسعد. او خود سلطانی بود ساکن و عادل و کاردان و رعیت دوست. (کتاب النقض ص ۴۱۴). آنها که به عقل کاردانند بید انجیر از چنار دانند.خاقانی. چنین زد مثل کاردان بزرگ که پاس شبانست پابند گرگ.نظامی. کنیزی کاردان را گفت آن ماه بخدمت خیز و بیرون رو سوی شاه.نظامی. زنی کاردانست و سامان شناس نداند کسی سیم او را قیاس.نظامی. چنین گوید آن کاردان فیلسوف که بر کار آفاق بودش وقوف.نظامی. کار کن ز آنکه بهتر است ترا کار کردن ز کاردان گفتن.عطار. بزرگ و زبان آور و کاردان حکیم و سخنگوی و بسیاردان. سعدی (بوستان). برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت کای خسرو کاردان. سعدی (بوستان). بر عقل من نخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان. سعدی (طیبات). کار به کاردان سپارید. (منسوب به انوشیروان از تاریخ گزیده). دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سر میفروش. حافظ. بر این جان پریشان رحمت آرید که وقتی کاردانی کاملی بود.حافظ. || نوکر. چاکر. خدمتگزار: چو دیدندشان کاردانان شاه نهادندشان عزت و دستگاه. شمسی (یوسف و زلیخا). گهی ساقی و کاردانش بود گهی چتر و گه سایبانش بود.اسدی. || شاعر. (ناظم الاطباء). || وزیر. (جهانگیری) (برهان). وزیر اول پادشاه. (ناظم الاطباء). کاردار. (جهانگیری) (برهان): نیک اختیار کرد خداوند ما وزیر زین اختیار کرد جهان سر بسر منیر کار جهان به دست یکی کاردان سپرد تا زو همه جهان چو خورنق شد و سدیر. فرخی (از جهانگیری، و دیوان چ عبدالرسولی ص ۱۹۱). ج، کاردانان : وزان پس همه کاردانان اوی [ اردشیر ] شهنشاه کردند عنوان اوی.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «کاردان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید