معنی کاج

معنی کاج

20 بازدید
(ق) کاچ. کاش. کاشکی. افسوس. لیت. (برهان). یا لیت. (اوبهی). افسوس کردن در کارها: ای کاج که بر من اوفتادی خاکی که مرا به باد دادی.نظامی. کاج بیرون نیامدی سلطان تا ندیدی گدای بازارش.سعدی. آن عزیزان چو زنده می نشدند کاج اینان دگر بمردندی.سعدی. کاج کانروز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر.سعدی. کاج کان دلبر عیار که من کشتهٔ اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده ببویم. سعدی. کاج با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی بدیدارش.سعدی. ای کاج ز در درآمدی دوست تا دیدهٔ دشمنان بکندی.سعدی. پادشاهی ملک بخشی همچو او کاج بودی در همه آفاق کاج. شمس فخری. تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی.حافظ. فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی کمینه ذرّهٔ خاک در تو بودی کاج.حافظ. خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت ای کاج که من بودمی آن بندهٔ مقبل.حافظ.
(اِ) چک. تپانچه. قفا. سیلی. سیلی و گردنی. (برهان). پس گردنی. پشت گردنی. کشیده. لت : گوئی که منم مهتر بازار نمدها بس کاج خورد مهتر بازار و زبگر.منجیک. مرد را گشت گردن و سر و پشت سر بسر کوفته به کاج و به مشت.عنصری. چون رشوه بزیر زانویش در شد صد کاج قوی بتارکش بر زن.ناصرخسرو. گر میان پیش میر بگشایند حق ایشان بکاج بگذارند.ناصرخسرو. از پیت کوس خورده کوه به تیر وز تکت کاچ خورده باد شمال.مسعودسعد. همچو دزدان به کتف بسته آونگ دراز. دزد نی، چوب خورد کاج خورده مسخره نی. سوزنی. نهاده دام قوافی ز بهر صید صلت سزای آنکه قفاشان شود بکاج ادیم.سوزنی. ما را دو مهتر است که ار کاج درخوهیم بی رنج و منت تو برسانند بی شمار.سوزنی. ز چاکاچاک کاج حاجب بوم قفا گه سرخ کرده راست استاد بدان تا کاج خوردن پیشه گیرد چو شاگردان پذیرد زخم استاد.سوزنی. گُه گربه شود چون گربه غوشه کند از آرزوی کاج فریاد.سوزنی. اگر صبوح کند کاج باشد و مطراق همی زنندش چندانکه بشکند سر و تار. سوزنی. تحفهٔ تست و عطای تو عطیه بر ما ما همه ساله ورا کاج بیاد تو خوریم. سوزنی. نی چون تو کسی که آب تتماج خورد در مصطبه ها بغل زند کاج خورد.سوزنی. او بوق من به هار مزعفر همی کند من یال او بکاج معصفر همی کنم.سوزنی. چو جلق زد بحریفان زبان دراز کند ز بهر کاج حریفان کند دراز قفا.سوزنی. کز در کاج باشی ار ناری خط نان و رساله و خط چاچ بسخا و بزرگواری خویش ببر از یال من چکاچک کاج کاج صمصام را سزد بر یال سوزنی را ترانه بر ره چاج.سوزنی. از قاضی کفندره دستار برگرفت وز من همین و آنگه کاجی میان تار. سوزنی. کسی کو گردن تسلیم دارد ز کرّمنای ما دارد دو صد تاج اگر هستی فروشد عقل سرکش بزن بر گردنش آنگه دو صد کاج. مولوی (از آنندراج). ****
(ص) کاژ. لوچ. احول. دوبین : اخ اخی برداشتی ای گیج کاج تا که کالای بدت یابد رواج.مولوی. این قضا را هم قضا داند علاج عقل خلقان در قضا گیج است و کاج. مولوی. ****
(اِ) پوست سبز بادام و پسته و غیر آنها در تکلم خراسان. (فرهنگ نظام). <۵۳۰۶۴۰۱۲۰۱۱۷۹۱۹۰۱>... ****
(اِ) صنوبر. سرو سیاه. ناژ. نوژ. ناج. ناجو. ارزه. نوج (نوح). شوخ. درخت راتینج. درخت راتینه. شجرةالراتینج. نشک. وُهل. کاز. کاژ. تنوب. نام درختی باشد که آن را به عربی صنوبرالصغار خوانند و آن تخمی است مثلث و سه گوشه، طعم آن به چلغوزه نزدیک است. نام فارسی درخت صنوبر است که نام دیگرش ناژو است. درختی است خوش قامت که در شعر مشبه به قد معشوق است و شباهت بسرو دارد. (فرهنگ نظام). کاج یکی از انواع تیرهٔ مخروطیان است که برگهای دائمی دارد و برگهای سوزنی آن سه بسه در غلافی قرار گرفته است. (گیاه شناسی گل گلاب ص ۳۰۱). کاج درختی است از تیرهٔ پیناسه و از جنس پینوس از این جنس در جنگلهای اروپا و امریکا گونه های بسیار متعدد یافت میشود ولی در ایران کاج درخت جنگلی شمرده نمیشود و با اینکه گونه های چندی از آن در باغها یافت میشود، دو گونه را در اینجا نام می بریم: ۱ -کاج الداریکا این گونه در باغهای تهران و فلات ایران فراوانتر از گونه های دیگر است. ۲ -کاج کاشفی -که شاید نام علمی آن (کاج طویل الورق) باشد در لاهیجان موجود است و بنام کاشف السلطنه که آن را به ایران آورده است کاج کاشفی نامیده میشود. این گونه از لحاظ چوب خیلی بر گونهٔ اولی برتری دارد. دو گونه کاج نیگرا و بروتا از ترکیه توسط ادارهٔ کل جنگلها به ایران آورده و کاشته شده است (از جنگل شناسی ج ۱ ص ۲۵۸). همین کتاب در ص ۲۸۱ زیر عنوان: «برخی درختان جنگلی بیگانه» می آورد: ۱ -(کاج سیلوستریس) گونه ای کاج است که برای جنگل کاری زمینهای ناتوان بسیار شایستگی دارد و در جنگلهای اروپا بفراوانی دیده میشود. درختی است روشنائی پسند با شاخ و برگ کم و هرگونه آب و هوائی را تحمل میکند عمق ریشهٔ آن بسته بژرفای خاک است در کوهستانها و زمینهای شنی بچهل متر ارتفاع و ۲۰/۱ متر قطر میرسد و در نقاط سرد و در ارتفاعات بکندی میروید و چوبش خوب است. در جلگه و نقاط گرم بتندی میروید و چوب آن ارزش چندانی ندارد برای ساختمان شیروانی و تیر تلگراف و تلفون بکار میرود. در معادن نیز مصرف میشود. زغالش نیز خوب است. خمیر چوب آن نیز در کاغذ سازی مصرف میشود. اینگونه کاج را بهتر است آمیخته با پهن برگها مانند مازو و راش بکارند. ۳ -(کاج ماریتیما)گونه ای کاج است که آهک گریز میباشد و در هوای گرم و خشک خوب پایداری میکند. این درخت که در اروپا بسیار فراوان است برای ثابت نگاه داشتن تپه های شنی کاشته میشود. سرمای بیش از ۱۵ درجه را تحمل نمیکند ریشه های آن هم سطحی و هم ژرف میباشند به ارتفاع ۳۰ متر و قطر ۲۰/۱ متر میرسد چوبش متوسط است. برای تهیهٔ تراورس، تیر تلگراف، و تیر تونلی (برای معادن) مصرف میشود. از صمغ آن تربانتین استخراج میکنند. ۳ -(کاج استربوس) گونه ای کاج است که در امریکا فراوان میباشد به چهل متر ارتفاع و ۲۰/۱ متر قطر میرسد امریکائیان آن را کاج سفید مینامند برای جنگل کاری باتلاقها خیلی خوب است چوبش در ساختمان بکار میرود برای کشتی سازی نیز مصرف میگردد. خیلی سبک است (وزن مخصوص آن ۳۸۵۴ ر. میباشد) (از جنگل شناسی ج ۱ ص ۲۸۱ - ۲۸۲) درختان سایه پسند و پرشاخ وبرگ برای جنگل کاری خالص مناسبترند. درختانی مانند مازو و کاج نیز با اینکه سایه پسند نیستند چون دارای چوب گرانبهائی میباشند میتوان خالص کاشت. (جنگل شناسی ج ۲ ص ۳۱).
(اِخ) نام قصبه ای در پشت کوه : سروبالائی هوای کاج کرد دین و دل از عاشقان تاراج کرد. بقال قهوه رخی.
(اِخ) رباطی است میان قم و ری که آن را دیرکاج گویند. (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج).
(اِخ) دهی از دهستان بخش رزن شهرستان همدان، واقع در ۱۵هزارگزی جنوب خاوری رزن و ۳هزارگزی خاور قروه. جلگه. سردسیر. مالاریائی، سکنه ۱۴۵۰ تن. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات، انگور. حبوبات، صیفی. لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری. صنایع دستی زنان قالی بافی و راه آن مالرو است. دبستان و قلعه خرابهٔ قدیمی و سه باب دکان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
(اِخ) دهی از دهستان پشت کوه بخش اردل شهرستان شهرکرد، واقع در ۸هزارگزی شمال اردل و ۹ هزارگزی راه عمومی مالرو. کنار رودخانهٔ کوهرنگ جلگه. معتدل. سکنه ۱۰۸۹ تن است. زبان آنان فارسی لری. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و تریاک و پنبه و انگور و بادام و پشم و روغن است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی محلی آنان قالی بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
(اِخ) دهی کوچکی است از دهستان براآن. بخش حومه شهرستان اصفهان، واقع در ۱۸هزارگزی جنوب خاور اصفهان و یک هزارگزی شمال زاینده رود. جلگه. معتدل. سکنهٔ آن ۷۷ تن است زبان آنان فارسی. آب آن از زاینده رود و محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «کاج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید