معنی کابین کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) نکاح کردن. به عقد ازدواج درآوردن. به مهر دادن: مهر المرأة مهراً؛ کابین آن کرد و داد کابین آن را. (منتهی الارب): بباید علی الحال کابینش کرد بیرزد به کابین چنین دختری.منوچهری.
کلمات همقافیه با «کابین کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر