معنی کابی
7 بازدید
(ع ص) بلند و مرتفع. || بر روی افتاده. (منتهی الارب). || خاک ریزان و روان. یقال: فلان کابی الرماد؛ ای عظیمه منهال . (منتهی الارب) (قطر المحیط). و من المجاز (هو کابی الرماد)؛ ای (عظیمه) مجتمعه فی المواقد منهال لکثرته؛ ای مضیاف. (تاج العروس). || آتش زنه که آتش از او بیرون نیاید.(اِخ) هیثم بن کابی. محدث است. (منتهی الارب).(اِخ) کاوه. کاوهٔ آهنگر. (مفاتیح العلوم خوارزمی): چون این ظلم (ضحاک) و قتل جوانان بدین سبب مستمر گشت، کابی آهنگری اصفهانی از بهر آنکه دو پسر آن کشته بود خروج کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۳۵). رجل من قریة کولانه یسمی کابی، خرج علی بیوراسف. (مافروخی ص ۴۰). مردی بود از دیه کودلیه (کذا) نام او کابی بر بیورسف پادشاه خروج کرد. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۸۶). رجوع به کاوه شود.
کلمات همقافیه با «کابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر