معنی کابوس
7 بازدید
(اِ) مأخوذ از کلمهٔ لاتینی انکبوس . استنبه. باروک. بخت. بختک. بَرخَفج. بَرخَفَج. بینی گلی. (فرهنگ نظام). جاثوم. جثام. (منتهی الارب). خانق. (بحر الجواهر). خرخجیون. خرنجک. خرونجک (شاید ووروجک که زنها به اطفال شیطان میگویند اصلش این کلمه باشد). خفتک. خفتو. خفتوک. خفج. خفجا. خفرنج. خورخجیون. (برهان). دئثان. (منتهی الارب). درفنجک. دیونسبرک. (مهذب الاسماء) (دهار). سکاچه. ضاغوط. ضاغوطه. طیاف. فرنجک. فرانج. (برهان). کرنجو. (فرهنگ اسدی) (برهان). گوشاسب. نئدل (از ابن بری در تاج العروس). نیدل. نیدلان. یرخفج. (مصحف برخفج). علتی است که مردم اندر خواب پندارد که شخصی گران بر سینهٔ او افتاده و او را میفشارد و نفس او تنگ شود و خواهد که بجنبد و آواز دهد، نه آواز تواند داد و نه تواند جنبید و بیم باشد که خفه شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آنچه به شب مردم خفته را فراگیرد و او در آن حالت نتواند جنبش کرد و آن مقدمهٔ صرع است. (منتهی الارب در: ک ب س). الکابوس، مایقع علی الانسان باللیل لایقدر معه ان یتحرک و هو مقدمة للصرع، و قال بعضهم لااحسبه عربیاً. ج، کوابیس. (اقرب الموارد). حالتی است که مرد خفته را فرومیگیرد و آن چنان باشد که آدمی شکل مهیب یا هنگامه آفتی در خواب دیده میترسد بنهجی که بدن همه گران معلوم میشود و خروش کردن به آواز درست هم نمی تواند، و اکثر بودن این حالت را، اطباء مقدمهٔ صرع نوشته اند و این را ضاغوطه و نیدلان نیز نامند و به فارسی سکاچه گویند. از منتخب و لطایف و شروح نصاب (غیاث). || دیوی که مردم را در خواب فروگیرد. به اعتقاد عوام جنی است که بر روی آدم می افتد. (فرهنگ نظام). || شبح : گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را.مولوی. || نوعی از آرامش. (از منتهی الارب). || (ص) احمق و ابله باشد. (اوبهی). ابله و نادان نیز نوشته اند. (غیاث).(اِخ) کبوجیه در قرون بعد کبوج، کبوز، کبوس و کابوس (قابوس) شده. (ایران باستان ج ۱ ص ۴۷۹). و رجوع به قابوس و کبوجیه شود.
کلمات همقافیه با «کابوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر