معنی کابلخدای
6 بازدید
[ بُ خُ ] (ص مرکب، اِ مرکب) پادشاه کابل : برون رفت مهراب کابل خدای سوی خیمهٔ زال زابل خدای.فردوسی. به یک دست مهراب کابل خدای بیکدست گستهم جنگی بپای.فردوسی. چهارم چو مهراب کابل خدای که سالار شاهست با فر و رای.فردوسی. همی رفت مهراب کابل خدای سوی خیمهٔ زال زابل خدای.فردوسی. بدستوری بازگشتن بجای شدن شادمان پیش کابل خدای. فردوسی.
کلمات همقافیه با «کابلخدای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر