معنی چینستان
7 بازدید
[ نِ / سِ ] (اِخ) (مرکب از: چین + ستان، پسوند مکان که غالباً به نام سرزمینها می پیوندد). سرزمین چین. کشور چین. مملکت چین : افراسیاب ملک ترکستان بود. ملکی بزرگ بود و همهٔ ترکان زمین مغرب به فرمان او بودند و نشست او در بلخ بودی و گاهی در مرو بودی و شهر بلخ همه ترکان داشتند و از جیحون گذشته بودند و همهٔ بلخ و مرو خیمه ها و خرگاهها ترکان بود تا سرخس تا عقب نیشابور به سه فرسنگ از این سوی همه ترکان بودند، و این همه به پادشاهی منوچهر بود و افراسیاب بگرفته بود و سپاه او را عدد پیدا نبود و پادشاهی او از حد جیحون گذشته بود با این زمین ها از آب این طرف تا فرغانه و ترکستان تا حد چینستان همه سپاه او بود پس آن سپاه بکشید و به حد منوچهر آمد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). مشرق تبت بعضی از چینستان است. (حدود العالم). ناحیتی است که مشرق او دریای اقیانوس مشرقی است و جنوب وی حدود واق واق و کوه سراندیب و دریای اعظم و مغرب وی هندوستان و تبت است و شمال وی حدود تبت و تغزغز و خرخیز و این ناحیتی است بسیارنعمت با آب روان و اندر او معدنهای زر است بسیار و اندر آن ناحیت کوه است و بیابان و دریا و ریگ است و ملک او را فغفورچین خوانند و گویند که از فرزندان فریدون است و گویند که ملک چین سیصد و شصت ناحیت دارد که هر روزی از سال مال یک ناحیت را به خزینه آرند و مردمان این ناحیت مردمانی خوب صنعت اند و کارهای بدیع کنند و برود عنان اندر نشسته به تبت آیند به بازرگانی و بیشترین از ایشان دین مانی دارند ملک ایشان شمنی است و از این ناحیت زر بسیار خیزد و حریر و پرند و خاوچیز چینی (؟) و غضاره (؟) و دارچینی و ختو که از او دسته های کارد کنند و کارهای، بدیع اندر هر جنسی و اندرین ناحیت پیل و گرگ است. (حدود العالم ص ۵۹ و ۶۰ چ ستوده). ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو که از ژرف دریای کیهان خدیو فگنده ست بر بیشهٔ چینستان بیاور ز بیژن بدان کین ستان.فردوسی. روز میدان گر ترا نقاش چینستان بدید خیره گردد شیر بنگارد همی نقش سوار. فرخی. کاروان مهرگان از خزَران آمد یا ز اقصای بلاد چینستان آمد.منوچهری. وز خوب غلامان همهٔ خراسان چون بتکدهٔ هند و چینستانست. ناصرخسرو. به طغرا برکشد صورت بسان نقش چینستان به دفتر برکشد جدول بسان صحن انگلیون. امیرمعزی.
کلمات همقافیه با «چینستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر