معنی چیزی
9 بازدید
(اِ) (مرکب از چیز +ی) شی ء. || کمی. قدری. مقداری. و چون با عدد بکار رود مترادف با عدد مجهول «اند» افتد؛ یعنی مبلغ یا مقدار یا مقداری بیشتر: کوه قارن ناحیتی است که مر او را ده هزار و چیزی ده است. (حدود العالم). گفت دهاقین را سخنان حکمت باشد ما را از آن چیزی بگوی. (تاریخ سیستان). - چیزی شدن؛ عنوانی یافتن. موجودیت یافتن. اهمیت و اعتبار گرفتن : هیچکس از پیش خود چیزی نشد هیچ آهن خنجر تیزی نشد هیچ حلوائی نشد استادکار تا که شاگرد شکرریزی نشد.؟(اِخ) رجوع به طایفه ملکشاهی شود.
کلمات همقافیه با «چیزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر