معنی چیرهزبان
5 بازدید
[ رَ / رِ زَ ] (ص مرکب) زبان آور. نطاق. بلیغ. (ناظم الاطباء). گشاده زبان. سخندان. حرّاف (در تداول فارسی زبانان). فصیح : بشد مرد بیدار چیره زبان بنزدیک سالار هاماوران.فردوسی. بجستند زآن انجمن هردوان یکی پاکدل مرد چیره زبان.فردوسی. چنان چون ببایست چیره زبان جهاندیده و گرد و روشن روان.فردوسی. کزین مرد چینی چیره زبان فتاده ستم از دین خود در گمان. فردوسی. گفت که مسعودسعد شاعر چیره زبان دیدی عدلی که خلق یاد ندارد چنان. مسعودسعد. - چیره زبان بودن؛ فصیح و بلیغ بودن. زبان آور و سخندان بودن : که بسیاردان بود و چیره زبان هشیوار و بینادل و بدگمان.فردوسی.
کلمات همقافیه با «چیرهزبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر