معنی چکانیدن

معنی چکانیدن

5 بازدید
[ چَ دَ ] (مص) متعدی چکیدن. چکیدن کنانیدن (؟) و قطره قطره ریختن. (ناظم الاطباء). مایعاتی چون داروی چشم و نظایر آن را در چشم و گوش و غیره قطره قطره ریختن، با قطره چکان یا بوسیلهٔ دیگر. داروی مایعی را بر عضوی بیمار قطره قطره ریختن. تقطیر. (زوزنی) (منتهی الارب). بقطره فروریختن : همی خون چکانید بر چرخ ماه ستاره نظاره برآن رزمگاه.فردوسی. بنگر به ستاره که بتازد ز پس دیو چون زر گدازیده که بر قیر چکانیش. ناصرخسرو. گر سرکه چکاندت کسی بر ریش می پاش تو بر جراحتش پلپل.ناصرخسرو. تا کوه گرفتم ز فراقت مژه ام آب چندان بچکانید که بر کوه نشان کرد. سعدی. و رجوع به چکاندن شود. || افشاندن. پاشاندن و پاشیدن. ریختن. ریخت و پاش کردن هر چیزی را: پدر آنجا که سخن خواهد بشکافد موی پسر آنجا که سخن گوید بچکاند در. فرخی. بجای باران از ابر طبع در افشان در خوشاب چکاند ز ناودان سخن.سوزنی. صدف وار باید زبان درکشیدن که وقتی که حاجت بود در چکانی.سعدی. حدیث خاک درت را ز چشم سلمان پرس که کار اوست درین باب درچکانیدن. سلمان ساوجی. || به فشار مایعی را به جایی درجهانیدن. مایعی را به فشار درون عضوی یا در محلی فروراندن. تزریق کردن. درچکانیدن و اندرچکانیدن: مثانه را از ریم پاک کنند به ماء العسل که در وی داروهای ادرارکننده پخته باشند، هم بخوردن و هم به زراقه در مجرای بول چکانیدن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و به زراقه در مجرای بول میباید چکانید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || چکاندن ماشهٔ تفنگ. فروخوابانیدن ماشهٔ تفنگ تا چاشنی بترکد و گلوله یا ساچمه از تفنگ خارج شود. کشیدن ماشه. انگشت بر ماشه نهادن و فشار بر آن وارد ساختن. دست به ماشهٔ تفنگ بردن و ماشه را فشردن. و رجوع به چکاندن شود. - اندرچکانیدن؛ بمعنی ریختن مایعی در عضوی یا در جایی. به قطره فروریختن. قطره قطره ریختن دارویی یا مایعی : علاج چشمی که سرمازده باشد کاه گندم اندر آب پزند و آن آب نیم گرم بچشم اندر چکانند و عسل و عصارهٔ سیر اندر چکانیدن سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - درچکانیدن؛ به معنی تزریق کردن و به زور و فشار مایعی را بدرون عضوی یا جایی راندن: آنچه علاج مثانه است خاصه آن است که روغنها و داروهای محلل بمجرای قضیب درچکانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).... و آن آب درمیچکانند تا پاک شود و هرگاه که بسوزد شیر زنان و روغن گل درچکانند. (ذخیره خوارزمشاهی).

کلمات هم‌قافیه با «چکانیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید