معنی چکان
4 بازدید
[ چَ / چِ ] (نف، ق) بمعنی چکنده. (آنندراج). چکنده. (شرفنامهٔ منیری): قی افتد آن را که سر و ریش تو بیند زان خلم و زان بفچ چکان بر سر و رویت. مایعی که در حالت چکیدن باشد. (ناظم الاطباء). در حال چکیدن. حالت فروافتادن قطرات مایع از هر قبیل : سوی لشکر خویش بنهاد روی چکان خون ز بازوش چون آب جوی. فردوسی. تذروان به چنگال باز اندرون چکان از هوا بر سمن برگ خون.فردوسی. گل از بادهٔ ارغوانی به رشک چکان از هوا مهر گانی سرشک.اسدی. چکان خونش از استخوان می دوید همیگفت و از هول جان می دوید. سعدی (بوستان). || چکاننده. کسی یا چیزی که مایعاتی از قبیل آب یا خون هر نوع جسم سیال دیگر را بچکاند: چو دیدند سیمرغ را بچکان خروشان و خون از دو دیده چکان. فردوسی. - قطره چکان؛ و آن آلتی است مخصوص چکانیدن داروهای مایع در چشم و گوش و بینی یا برای استفاده در موارد دیگر. خون چکان. خوی چکان. || (فعل امر) امر از چکیدن. (شرفنامهٔ منیری). مخفف بچکان. و رجوع به چکاندن و چکانیدن شود.[ چِ ] (حرف ربط +صفت / ضمیر) کلمهٔ استفهام، یعنی «چه که آن» و چه چیز. (ناظم الاطباء). مخفف کلمهٔ ترکیبی «چه که آن» بمعنی «زیراکه آن» «چرا که آن» || (صفت +اسم) مخفف «چه» و «کان». کدام کان؟ چه کان؟ (شرفنامهٔ منیری). چه نوع معدن و چه نوع کان؟: چه ماهی که ماهیتت کس نداند چه کانی که از گل تو گوهر چکانی. خواجو (از شرفنامهٔ منیری).[ چَ ] (اِخ) دهی از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد که در ۳۶ هزارگزی شمال الیگودرز واقع است. کوهستانی است با هوای معتدل که ۵۰۴ تن سکنه دارد. آبش از چاه و قنات. محصولش غلات، پنبه و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «چکان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر