معنی چوک
9 بازدید
(اِ) مرغی است که خویشتن از درخت بیاویزد. (فرهنگ اسدی). نام جانوری که خود را از شاخ درخت بیاویزد و حق حق کند تا زمانی که قطرهٔ خونی از دهان او بچکد. (جهانگیری) (برهان) (آنندراج) (فرهنگ خطی). مرغیست که خویشتن را از درخت آویزد از سر منقار و بانگ زند چندانکه خون از بینی ریزد. (اوبهی) (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). مرغکی است که خود را از شاخ درخت بیاویزد و فریاد کند، و حق حق کند. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). پرنده ای است که بپا خود را از شاخه درخت بیاویزد و آوازی شبیه به حق حق میدهد. (فرهنگ نظام). مرغی است که خود را از شاخهٔ درخت سرنگون بیاویزد و چندان بانگ کند که خون از او روان شود. (فرهنگ خطی) (فرهنگ سروری). بوم کلان که در شبها بانگ کند. (فرهنگ سروری چ دبیرسیاقی). مرغیست مانند جغد که خود را از درخت آویزان سازد و فریاد کند. شب آویز. مرغ حق. (فرهنگ فارسی معین). شباهنگ؟ شباویز. (یادداشت مؤلف). نوعی جغد (بوم است) که بر درختان مقام گیرد و از سوراخی که بر بینی وی باشد شب هنگام بانگی چون بانگ «حق» برآید و عامه گویند حق گوید و از گفتن بازنایستد تا قطرهٔ خونی از گلویش بچکد و نیز معتقدند وی از درخت، خویشتن نگونسار کند که این مکافات و پادافراه از آنست که حبه ای از مال یتیم بخورده است : گوئی بهی چو من ز غم عشق زرد گشت از شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن. رودکی . چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته ماغ سیه با دو بال غالیه آمیخته. منوچهری (از لغت فرس). در فرهنگ اسدی خطی آقای نخجوانی که تاریخ کتابت آن ۷۶۶ است کلمه «چوک» «کوچ» آمده است بهمین معنی و با همین شعر منوچهری لیکن مصرع دوم این است: «بانگ کنان تا سحر آب دهان ریخته». (یادداشت مؤلف).(اِ) آلت تناسل. (جهانگیری) (برهان) (آنندراج) (فرهنگ سروری) (انجمن آرا) (فرهنگ خطی) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). نره. مردی. آلت تناسل. (یادداشت مؤلف). آلت تناسل مرد. نره. (فرهنگ فارسی معین). در پهلوی چوک و در طبری چیک (کیر) در عربی «شیق». سر ذکر و آلت مرد است. (حواشی برهان): بر کسی چون کمان ندافی بزنی چوک چون چک نداف.فرالاوی. || زانو زدن شتر. (جهانگیری) (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء): برانم از عقب کوچ کردهٔ خود لوک زند جمازهٔ سعیم به خیمه گاهش چوک. جامی (از آنندراج). جهانگیری این معنی را به واو مجهول نوشته و معانی دیگر آن را به واو معروف و در این تأمل است چه لوک که بر وزن او در شعر آمده به واو معروف است. (آنندراج) (انجمن آرا). || امر بزانو زدن هم هست، یعنی بزانو درآی و گویند به این معنی ترکی است. (برهان). || زانو زدن. (فرهنگ نظام). رجوع به چوک زدن شود.(هندی، اِ) نام هندی چیزی از قبیل رب بسیار ترشی که از کوهستان نیپال و نواحی آن می آورند و آبلیمو را چون بجوشانند تا غلیظ شود. علق.(هندی، اِ) بازار و محلی که در آن خرید و فروش کنند. و بازار هر روزی. || بازار مخصوص به لباسهای مستعمل. (ناظم الاطباء).(اِخ) از قرای ممسنی فارس است. (مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۸۸).
کلمات همقافیه با «چوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر