معنی چوب خوردن
5 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب) فروبردن و اوباریدن و بلع کردن چوب. اکل چوب : در مطبخ تو چوب خورد تا ابا پزد آتش که از تکبر سرمایه اباست. کمال اسماعیل. || کنایه از آزرده شدن به چوب. || با عصا و یا ترکهٔ درخت زده شدن و تنبیه شدن و با چوب کوفته شدن. (ناظم الاطباء). تنبیه شدن. مجازات شدن. زده شدن با چوب یا ترکه. با ترکه زده شدن بر کف پای. (یادداشت مؤلف). مضروب شدن با چوب : خری چوب میخورد بر جای جو خر افتاد و جان داد و خر بنده رو. نظامی (از آنندراج). بخورد آخرالامر چوبی دویست نفس راست میکرد می گفت نیست. نزاری قهستانی (دستورنامه ص ۶۸). مؤیدالدوله فرمود از چوب خوردن معفو باشد. (ترجمان محاسن اصفهان ص ۹۲). - چوب چیزی (عملی) را خوردن؛ از عملی یا چیزی زیان بردن. فلان چوب نادانیش را میخورد. فلان چوب زود رفتنش را میخورد. - چوب کسی را خوردن، چوب گناه کسی را خوردن؛ زیان و ضرر و صدمه را بجای کسی دیگر بردن : فلانی چوب رفیقش را میخورد؛ یعنی چوب گناه رفیقش را میخورد. - امثال: چوب استاد گل است هرکه نخورد خل است،نظیر: تأدیب معلم به کسی ننگ ندارد سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد. (امثال و حکم ج ۲ ص ۶۳۰). هم چوب میخورد و هم پیاز و هم پول میدهد.
کلمات همقافیه با «چوب خوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر