معنی چوبکی
5 بازدید
[ بَ ] (ص نسبی، اِ مرکب) نوکر عسس و داروغه و امثال آن. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). نوکر پاسبانان. کهتر پاسبانان. عسس. (یادداشت مؤلف): بهرام دگر که هست چوبین از چوبکیانت ای شه دین. محسن تأثیر (از آنندراج). || مهتر و ریش سفید پاسبانان. (برهان). مهتر و بزرگ پاسبانان شب. (ناظم الاطباء). مهتر پاسبانان. چوبک زن. (فرهنگ فارسی معین). || چوبدار. (آنندراج). || چوب زین. (ناظم الاطباء). || چوبک فروش. رجوع به چوبک و چوبک زن شود.
کلمات همقافیه با «چوبکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر