معنی چوببست
6 بازدید
[ بَ ] (اِ مرکب) چوبهایی که با<۵۳۰۶۴۰۰۶۰۱۸۳۰۶۰۱>... هم بسته بنایان بر آن بنشینند و تعمیر و کاه گل کنند. (آنندراج) (از فرهنگ نظام). داربست. خو. چوبهایی که عمودی و افقی بهم متصل سازند و در کنار دیوار نصب کنند و کارگران و بنایان بر روی آن کار کنند. چوب بندی. (فرهنگ فارسی معین): نخواهد بطاق دل او نشست که از زهد خشکش کند چوب بست. وحید (از آنندراج). - چوب بست کردن؛ چوب بست ساختن. خر پشته ساختن. ایجاد داربست کردن. || چوبهای بهم وصل شدهٔ عمارت پیش از آنکه روی آنها ساخته شود. (فرهنگ نظام). خرپشته. خرپا. || چوبهایی که بهم پیوندند و شاخه های مو را روی آن گسترند.[ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مشهد گنج افروز بخش مرکزی شهرستان بابل. در ۱۴ هزارگزی جنوب بابل. ۱۶۵ تن سکنه دارد. از رودخانهٔ سجادرود آبیاری میشود. محصولاتش برنج، پنبه، نیشکر، غلات، کنف است. صیفی کاری در آنجا رواج دارد. مردمش بکشاورزی اشتغال دارند. راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «چوببست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر