معنی چهر برافروختن
5 بازدید
[ چِ بَ اَ تَ ] (مص مرکب) روی رخشان کردن. نورانی کردن روی. تابناک کردن. متلألأ کردن : که چون بامدادان چراغ سپهر جمال جهان را برافروخت چهر.نظامی. || سرخ شدن چهره. گلگون شدن. گل بر چهره شکفاندن. گل انداختن چهره. || مجازاً خشمگین و غضبناک شدن.
کلمات همقافیه با «چهر برافروختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر