معنی چهارمیخ
5 بازدید
[ چَ / چِ ] (اِ مرکب) چهار عدد میخ که روی زمین یا روی دیوار به شکل مربع یا مربع مستطیل بکوبند و چهارگوشهٔ چیزی را بدان ببندند. (فرهنگ فارسی معین). عراصیف؛ چهارمیخ چوب پالان. || نوعی شکنجه، بدان سان که دو دست و پای کسی را از چهار جانب کشیده دارند و هر یک را به میخی ببندند خواه بر روی زمین و خواه بر دیوار: هیچ دانهٔ مخالفت و خیانت به کشتن و شکنجه و چهارمیخ میماند. (بهاءالدین ولد). || چهارعنصر. || عمل لواط. (ناظم الاطباء). رجوع به چارمیخ شود. - به چهارمیخ کشیدن؛ شکنجه و آزار کردن. تعذیب کردن. به عقابین کشیدن. - چهارمیخ حیات؛ کنایه از عناصر چهارگانه است. (غیاث اللغات) (آنندراج). || چهار باد شمال و جنوب و صبا و دبور. صبا بادی است که از جانب مشرق وزد و دبور بادی که از جانب مغرب وزد. (از غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «چهارمیخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یخ» برای سرودن شعر