معنی چهارم
10 بازدید
[ چَ / چِ رُ ] (عدد ترتیبی، ص نسبی) عدد ترتیبی، که در مرتبهٔ چهار قرار گیرد: اِرباع؛ چهارم به آب آمدن اشتر. (از تاج المصادر بیهقی). رابِع. رابِعَه. (منتهی الارب): چهارم علی بود جفت بتول که او را بخوبی ستاید رسول.فردوسی. چهارم شمار سپهر بلند همی برگرفتی چه و چون و چند.فردوسی. یکی چون دیدهٔ یعقوب و دیگر چون رخ یوسف سدیگر چون دل فرعون، چهارم چون کف موسی. منوچهری. || انگشت چهارمین چون از سوی ابهام شمارند. || از درجهٔ چهارم (اصطلاح طب). رجوع به درجه شود. (یادداشت مؤلف). - تب چهارم؛ تب رِبع. حُمی الربع : اشترغاز بدو [ به انجدان ] نزدیک است و تب چهارم را سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - چهارم اسطرلاب؛ کنایه از قرآن است. رجوع به چارم اسطرلاب شود. - چهارم بلاد؛ اقلیم چهارم که آن خراسان است و منسوب به آفتاب میباشد. (شرفنامهٔ منیری).
کلمات همقافیه با «چهارم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر