معنی چهارسو
5 بازدید
[ چَ / چِ ] (اِ مرکب) چارسو. چهارسوک. چهارطرف. چهارجهت. چهارجانب. چهارسمت. || محل تقاطع دو بازار. آنجا که دو بازار مانند صلیب هم را قطع کنند: دانم که کوچ کردی از این کوچهٔ خطر ره بر چهارسوی امان چون گذاشتی. خاقانی. || چهاربازار، آن محل که بازار به چهار جانب از آن باز و ممتد گردد. چهارسو. چهارسوق: «اذالتقت اربع طرق یسمونها مربعة. و یسمیها اهل الکوفه: الجهارسو، و الچهارسو بالفارسیه». (البیان والتبیین جاحظ چ حسن السندوبی ج ۱ ص ۳۳). همین عبارت در طبع حسن افندی الفاکهانی ص ۱۰ «جهارسوک» آمده و این اصح است. (حواشی برهان): هر چهارسوئی عرصهٔ عرصات و لجهٔ عمال. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵۳). فریق دیگر طرف چهارسو رفتند. (انیس الطالبین ص ۱۰۱). در رفتن شما به طرف چهارسو حکمتی بوده است. (انیس الطالبین ص ۲۰۹). اجازت طلبیدم که به طرف چهارسوی ترمذ روم. (انیس الطالبین ۲۰۹). و به راه چهارسو به طرف یخدان بتعجیل روان شدم. (انیس الطالبین ص ۳۲۱). || مربع. چهارپهلو. چهارضلعی : و او را به حدود کردوان یکی کوه است و سر او پهن و هامون، و چهارسو چهارفرسنگ اندر چهارفرسنگ و از هیچ سو بدو راه نیست مگر از یک سو. (حدود العالم). و این دکه چهارسوست یک جانب در کوه پیوسته است و سه جانب در صحراست. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۶). - چهارسوها؛ جِ چهارسو. ذواربعة اضلاع : «چهارسوها چند گونه اند». (التفهیم). || مکعب. شش وجهی : و گور مادر سلیمان از سنگ کرده اند خانهٔ چهارسو هیچکس در آن خانه نتواند نگریدن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۵). رجوع به چارسو شود.[ چَ ] (اِخ) از آبادیهای مازندران و استرآباد است. و ابن اسفندیار گفته است: مصقلةبن هبیره که مدت دو سال با فرخان بزرگ در جنگ و ستیز بود سر انجام در راه بین کجور و کندسان کشته شد و در دهکدهٔ چهارسو مدفون شد، قبرش در آنجا در عهد مؤلف مزبور زیارتگاه مردم عوام بود زیرا گمان میکردند که مقبرهٔ یکی از اصحاب پیغمبرست. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۲۰۵).
کلمات همقافیه با «چهارسو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سو» برای سرودن شعر