معنی چنه
66 بازدید
[ چَ نَ / نِ ] (اِ) مخفف چانه است که فک اسفل آدمی و حیوانات دیگر باشد (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). فک اسفل را گویند و آن را چانه و زفر نیز گویند. (جهانگیری). چانه. زنخ. رجوع به چانه و زنخ شود.[ چِ نَ / نِ ] (اِ) بهندی نوعی از نخود است. (فهرست مخزن الادویه).[ چِ نَ ] (اِ) دانه باشد بغایت ریزه که خوراک مرغان کنند. (جهانگیری). دانه. و این مختصر چینه است. (شرفنامهٔ منیری). مخفف چینه که دانهٔ مرغان است. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). مخفف چینه. دانه. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی): یا بمنقار زجاجی پر کند طاووس نر پرهای طوطیان از طوطیان وقت چنه. منوچهری. توئی درمانده همچون مرغ نادان چنه دیده ندیده دام پنهان. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). چو از بس چنه پر شود ژاغرش گرد زورمندی تن لاغرش. اسدی (گرشاسبنامه). در دام جهان جهان همیشه تخم و چنه جز سیم و زر نباشد در دام نیاویزد آنکه زی او تخم و چنه را بس خطر نباشد.ناصرخسرو. مال چنه ست و زمانه دام جهانست ای هر ساله بدام و بر چنه مایل. ناصرخسرو. سعی کنی وقت بیع، تا چنه ای چون بری بازندانی ز شرع، صومعه از مزبله.سنائی. مرغ چو بر دام و بر چنه نظر افکند بخت بد آنگه بخاردش رگ بسمل. ؟ (از جهانگیری). طوطیان چمن بجای چنه لعل و لؤلؤ گرفته در منقار. ؟ (از شرفنامهٔ منیری). || چینه دان مرغ. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). || مخفف چینه، دیوار گلی. لاد. چینهٔ دیوار. (فرهنگ خطی). چهار دیوار بود. (فرهنگ اوبهی). رجوع به چینه و نیز رجوع به لاد شود.
کلمات همقافیه با «چنه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر