معنی چندش
7 بازدید
[ چِ دِ ] (اِ) لرز تند که با سرما نبود. لرزش نامطبوعی که در اعصاب آدمی پیدا شود، آنگاه که کاردی یا شیشهٔ نوک تیزی را بر شیشه و امثال آن کشند. حالتی نامطبوع که از دیدن جراحتی صعب یا شنیدن آواز کشیده شدن نوک تیزی بر فلز و چوب سخت یا چیزی دیگر مزاجهای عصبانی را دست دهد. - چندش شدن؛ چندش آمدن کسی را. چندشم شد. چندشش آمد: از دیدن مار چندشم شد. از شنیدن آواز کشیدن نوک کارد به چینی چندشم شد. - چندش شدن کسی را؛ سردی پیاپی که پیش از تب لرز محسوس شود. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «چندش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دش» برای سرودن شعر