معنی چنبر کردن
9 بازدید
[ چَمْ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) چنبر ساختن. حلقه مانندی چون کمان ساختن. - از سرو چنبر کردن؛ کنایه است از خماندن و منحنی ساختن قد راست : ز سرو دلارای چنبر کند سمن برگ را رنگ عنبر کند. فردوسی. || گرد کردن چون حلقه چیزی را. بشکل حلقه و کمان چنبری ساختن. حلقه کردن : در گردن جهان فریبنده کرده دو دست و بازوی خود چنبر. ناصرخسرو. ای عدوّ آل پیغمبر، مکن کز جهل خویش کوه آتش را به گردن در همی چنبر کنی. ناصرخسرو. || خم کردن. دوتا کردن. خماندن : ترا ره نمایم که چنبر که را کن به سجده مر این قامت عرعری را. ناصرخسرو. - چنبر کردن سرو کسی را؛ خماندن قد راست او را: بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد به مکر خویش، خود اینست کار کیهان را. ناصرخسرو. رجوع به چنبر شود. - چنبر کردن چرخ کسی را؛ کنایه از ابرام بی حد کردن و سخت اصرار ورزیدن کسی را در انجام کاری و حصول مقصودی. روا ساختن حاجتی را از کسی به اصرار و پررویی خواستن.
کلمات همقافیه با «چنبر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر