معنی چمنده
6 بازدید
[ چَ مَ دَ / دِ ] (نف) خرامنده. (شرفنامهٔ منیری). خرامنده و از روی ناز رونده. (ناظم الاطباء). چمان. خرامان : هیچ چمنده و رمنده از آن شربتی تناول نکرد. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۹). || صفت اسب یا هر مرکب خوشرفتار: فرودآمدند از چمنده ستور شکسته دل و چشمها گشته کور.دقیقی. ز اسب چمنده فرودآمدند گو و پیر هر دو پیاده شدند.دقیقی. چو نیمی ز هفتم شب اندرگذشت چمنده یکی اسب دیدم به دشت.فردوسی. رجوع به چم و چمندگی و چمیدن شود.
کلمات همقافیه با «چمنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر