معنی چماندن
5 بازدید
[ چَ دَ ] (مص) در سیر و خرام آوردن. (از برهان) (از آنندراج). خراماندن و بناز و خرام راه بردن : پی باره ای کو چماند به جنگ بمالد بر و روی جنگی پلنگ.فردوسی. چماند به کاخ من اندر سمند سرم برشود به آسمان بلند.فردوسی. دم سخت گرم دارد که به جادویی و افسون بزند گره برآتش بچماند او شما را. مولوی (از انجمن آرا). رجوع به چم و چمان و چمانیدن و چمیدن شود.
کلمات همقافیه با «چماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر