معنی چفته
5 بازدید
[ چَ تَ / تِ ] (اِ) سر گوسفند را گویند. (برهان). سر گوسفند. (جهانگیری). سر گوسپند. (رشیدی) (ناظم الاطباء). چفده. (ناظم الاطباء). || (ص) خمیده و دوتا و کژ بود. (فرهنگ اسدی چ اقبال ص ۴۸۶). خیده و خمیده (از فرهنگ اسدی چ اقبال ص ۵۱۲). بمعنی خم و خمیده باشد. (برهان). بمعنی خمیدگی آمده. (انجمن آرا) (آنندراج). خمیده بود. (جهانگیری). خمیده و کج. (غیاث). خمیده و کژ شده و دوتا گشته. (شرفنامهٔ منیری). خمیده و خم شده. (ناظم الاطباء). چفده. (ناظم الاطباء). جفته. دوتا. کوز. کوژ. دولا. منحنی. بخم. چنبری. کمانی. چنبروار: شدم پیر بدینسان و تو هم خود نه جوانی مرا سینه پرانجوخ و تو چون چفته کمانی. رودکی. که من چفته شدم جانا و چون چوگان فروخفتم گرم بدرود خواهی کرد بهتر رو که من رفتم. دقیقی. ز عشق خویش مگر زلف او بر آن رخسار شکسته شد که چنین چفته گشت چنبروار. عنصری. سیب و بهی را درخت و بارش بنگر چفته و پرزر همچو چتر فریدون. ناصرخسرو. قدم چون تیر بود چفته کمان کرد تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل. ناصرخسرو. امروز همی ضعیف بینی این قامت چفتهٔ نزارم.ناصرخسرو. تا بود گردان به گرد خاک آسایش پذیر چنبر گردون بی آسایش نیلوفری، همچو عنبر باد چفته همچو نیلوفر کبود قد و خد حاسدت از رنج و از بداختری. سوزنی. عاشق زار نی و پیکر او زرد و چفته بسان عاشق زار.وطواط. ای بسا شب که تو در خلوت و من تا بسحر از قد چفتهٔ خود حلقهٔ در ساخته ام. اثیرالدین اخسیکتی. قد اعدا ز عنا چفته همی دار چو لام دل حساد همی رخنه بغم دار چو سین. انوری (دیوان ج ۱ ص ۳۹۲). ز سوزندگی راه بختش گرفت بدان آهن چفته سختش گرفت.نظامی. تنم از باد گنه چفته تر از قامت نون دلم از وسعت غم تنگتر از حلقهٔ میم. شوریده (از فرهنگ ضیاء). و رجوع به جفته و چفته بالا و چفته پشت و چفته پیکر و چفته شدن و چفته کردن و چفته کمان و چفده شود. || (اِ) بهتان و تهمت. (برهان). تهمت. (جهانگیری) (رشیدی). بهتان و تهمت و گمان بد. (ناظم الاطباء). تهمت. (فرهنگ نظام): من برسخا و تربیتت کیسه دوخته حساد می نهند بتضریب چفته ام. کمال الدین اسماعیل (از جهانگیری). || برابر و قرین را نیز گویند. (برهان). برابر و قرینه. (جهانگیری). برابر و قرین. (ناظم الاطباء): خدایگان بزرگا و پادشاه صدور که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم... و گر به چفته نهد با قبای کحلی خویش همی برآید ازین غصه دمبدم هوشم. انوری (از جهانگیری). || چوب بندی تاک انگور و امثال آن را هم گفته اند. (برهان). چفت انگور که بتازی «عریش» گویند. (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (رشیدی). داربست و وادیج و وایج و واییج و چوب بندی تاک انگور و جز آن. (ناظم الاطباء). چفت. جفت. جفته. داربست مو. چوب بست برای گسترانیدن درخت مو. داربست تاک. چفتهٔ رز. چفته بندی. و رجوع به چفت و جفته و ادیج و وایج و واییج و چفته بندی شود. || چوبی بمقدار سه وجب که طفلان بردست گرفته برسر چوب کوچکی سرتیز بقدر یک وجب آنچنان زنند که چوب کوچک برهوا جهد و در وقت برگشتن برکمر آن زنند تا دور رود و آن را بعربی «مقلاة » خوانند. (برهان). چوبی بقدرسه وجب که کودکان بردست گرفته و برکمر چوب کوچکتری بقدر یک وجب زنند و بازی کنند. (ناظم الاطباء). یکی از دو چوب بازی مخصوص اطفال که چفته بزرگتر و «پل» کوچکتر است و نام دیگر این بازی «الک دولک » است که در اصفهان «تک» نام دارد. (از فرهنگ نظام). در تداول اهالی خراسان، این بازی را لُوچُمبَه گویند. چوب بزرگ در بازی « چالیک». چوبی که کودکان تهرانی در بازی «الک دولک» آن را «الک» نامند. || طاق ایوان و عمارت. (برهان). عمارتی که سقفش خمیده باشد، مانند طاق. (انجمن آرا) (آنندراج) (رشیدی). طاق و ایوان عمارت. (ناظم الاطباء). چفت. جفته. طاق و سقف و ایوان خمیده شکل. و رجوع به جفته و چفت شود. || در یزد، چوگانی راست و منقش را گویند که بطول نیم ذرع یا سه چارک است و در «گوبازی» بکار میرود. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || چیزی چون چتر و سایبان: پس شاه اسکندر با دختر در این مناظره بودند که چتر و چفته و فیلان خاص لشکر برسیدند. (اسکندرنامهٔ خطی نسخهٔ متعلق به سعید نفیسی). || نوعی از خیار است که خیارچنبر و خیارچفته نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). || قسمی از انگور است. (فرهنگ نظام).[ چَ تِ ] (اِخ) دهی از بخش سنجایی شهرستان کرمانشاهان که در ۴۰ هزارگزی خاور راه فرعی شاه آباد به گهواره واقع است. کوهستانی و سردسیر است و ۲۰۰ تن سکنه دارد. آبش از چشمه. محصولش غلات، حبوبات دیمی و لبنیات. شغل اهالی زراعت، گله داری و تهیهٔ ذغال و هیزم و راهش مالرو است که در تابستان اتومبیل هم میتوان برد. گله داران این آبادی در زمستان برای قشلاق به حدود نفت شاه میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ چَ تِ ] (اِخ) دهی از دهستان سرقلعه (گرمسیر ولدبیگی) بخش ثلاث شهرستان کرمانشاهان که در ۷ هزارگزی شمال باختری سرقلعه، کنار راه فرعی باویسی به سرپل ذهاب واقع است. دشت و گرمسیر است و ۳۵۰ تن سکنه دارد. آبش از چاه و سرآب سر قلعه. محصولش غلات، حبوبات دیمی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. در زمستان قریب ۲۰۰ خانوار از ایل ولدبیگی برای زراعت و تعلیف احشام خود در اطراف این آبادی ساکن میشوند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «چفته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر