معنی چغد
6 بازدید
[ چُ ] (اِ) کوچ باشد و گروهی عام کُنگُر خوانند. (فرهنگ اسدی). کوچ و بوف و چغو و کنگر. (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی چ اقبال). بمعنی جغد است و آن پرنده ای است به نحوست مشهور. (برهان). طایری است منحوس کوچکتر از بوم و آن قسمی است از بوم. (آنندراج). پرنده ای است معروف که به نحوست اشتهار دارد و آن را کنگره نیز نامند. (جهانگیری). جانور پرندهٔ شوم که بشب بیرون آید و در روز نبیند و بودنش خرابه بود و آن را کوچ و کوف و کول هم گویند و بتازیش «بوم» خوانند. (شرفنامهٔ منیری). جغد. (ناظم الاطباء). بوم که نامهای دیگرش شب پره و جغد است. (فرهنگ نظام). چغو. پرنده ای که شب هنگام در ویرانه ها یا در جاهای دور از آبادی بانگ زند و نزد عامهٔ خلق بشومی و نامیمونی شهرت دارد: چنین گفت داننده دهقان سغد که برناید از خانهٔ باز چغد. فردوسی (از آنندراج). ز چاچ و ترک تا سمرقند و سغد بسی بود ویران و آرام چغد.فردوسی بفر و عدل تو شد جای عندلیب و تذرو همان زمین که بدی جای چغد و جای غراب. امیر معزی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی). گر زمین را همه در سایهٔ انصاف کشد چغد جاوید ببرد طمع از ویرانی. انوری (از جهانگیری). همای چتر همایون چو پر و بال گشاد از آن سپس نکند چغد دعوی بازی. ظهیر(از شرفنامهٔ منیری). و رجوع به چغو و جغد و بوم و بوف و کوچ و کوف و کول و کنگر شود. || کنگره و حصار قلعه را هم گویند. (برهان). کنگرهٔ قصر. (آنندراج). کنگرهٔ حصار باشد. (جهانگیری) (فرهنگ نظام). کنگره و حصار و قلعه. (ناظم الاطباء). جغد. و رجوع به جغد شود. || موی سر را نیز گفته اند که آن را بر پس سرگره کرده باشند.(برهان) (جهانگیری) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). جعد و جغد و چغند. و رجوع به جعد و جغد و چغند شود.[ چَ غَ ] (اِ) چیزی که در کریزخانه باز را بر آن نشانند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «چغد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غد» برای سرودن شعر