معنی چسپیدن
7 بازدید
[ چَ دَ ] (مص) اتصال یافتن جسمی باشد بجسمی دیگر که انفصال آن مشکل بود. (برهان) (آنندراج). اتصال یافتن و متصل شدن. (ناظم الاطباء). وصل شدن چیزی به چیزی. (فرهنگ نظام). چفسیدن. چپسیدن. بشلیدن. دوسیدن. ملصق شدن. التصاق. التساق. التزاق. لَطَب. لَسَم. لُزوب. عَسَک. عَشَق. عَکَد. عَمَد. (منتهی الارب). رجوع به چپسیدن و چفسیدن شود. || بمعنی میل کردن هم آمده است. (برهان) (آنندراج). میل بالتصاق داشتن و میل به اتحاد داشتن. (ناظم الاطباء). انحراف. تمایل. گرایش . یازش. تمایل: الضَلَع؛ کژ شدن و چسپیدن. (محمد دهار). التَرَنُّح؛ چسپیدن از مستی و جز آن، یعنی میل کردن. (مجمل اللغه). التَطفیل؛ چسپیدن آفتاب بفروشدن، یعنی میل کردن. (مجمل اللغه). لطا (عربی) چسفیدن. (صراح) الضیف؛ چسبیدن تیر از نشانه. (مجمل اللغة). المیل؛ چسپیدن. (مصادر زوزنی). المیل و المیلان؛ چسپیدن. (تاج المصادر بیهقی). متعدی آن، چسپانیدن: الاستمالة؛ سوی خویش چسبانیدن. (مجمل اللغه) (از افادات علامه دهخدا). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || چیزی را محکم بدست گرفتن. (برهان) (آنندراج). بچنگ گرفتن چیزی. (ناظم الاطباء). چیزی را بسختی در دست گرفتن و نگه داشتن. همچون: یخهٔ کسی را چسپیدن یا دامن کسی را چسپیدن و غیره. || بزمین پیوسته و محکم شدن. || کوتاه و قصیر شدن. (ناظم الاطباء). || انتساب یافتن. قابل انتساب بودن. چنانکه گویند: این کار بمن یا به او نمی چسپد؛ یعنی شایسته و برازندهٔ من یا او نیست. - بدل چسپیدن؛ بمذاق خوش آمدن و مطبوع و گوارا بودن. چنانکه در تداول عامه گویند: این چای بمن نچسپید یا این ناهار بمن نچسپید یا این غذا بمن چسپید: کباب تر باخگر آنچنان هرگز نمی چسپد که میچسپد ز خون گرمی بدلها لعل خونبارت. صائب (از آنندراج). صبا از من بگو یار عبوساً قمطریرا را نمیچسپی بدل ضایع مکن صمغ و کتیرا را. - چسپیدن سخن؛ بدل نشستن و مطبوع طبع شنونده بودن. باور کردن سخن. چنانکه در تداول عامه گویند: این حرف بمن نچسپید؛ یعنی مقبول خاطر نیفتاد و آنرا باور نتوانستم کرد. - چسپیدن بکار؛ مداومت مجدانه در کاری. پشت کار را گرفتن.
کلمات همقافیه با «چسپیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر