معنی چرم
5 بازدید
[ چَ ] (اِ) پوست بود. (فرهنگ اسدی). پوست انسان و حیوانات. (آنندراج). مطلق پوست بدن انسان یا حیوان. جلد. جلد تن حیوان یا انسان. پوست ناپیراسته : چنین تا بر او بر بدرید چرم همیرفت خون از تنش گرم گرم.فردوسی. خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خورد گاهی و گه آب شور.فردوسی. گر این هرچه گفتم نیاری بجای بدرند چرمت ز سر تا بپای.فردوسی. بیفکند گوری چو شیر ژیان جدا کرد از او چرم و یال و میان.فردوسی. از آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای.فردوسی. به تن بر پوست چون بینی یکی برگستوان دارد که دید آن جانور کش چرم تن برگستوان باشد. فرخی. بجوشیدش از دیدگان خون گرم بدندان همی کند از تنش چرم. عنصری (از فرهنگ اسدی). چو دیلمان زره پوش شاه و ترکانش به تیر و زوبین بر پیل ساخته خنگال درست گویی شیران آهنین چرمند همی جهانند از پنجه آهنین چنگال. عسجدی. همانگه برآید یکی تیره ابر کند روی گیتی چو چرم هزبر.اسدی. سرانجام ترک آنچنان تاخت گرم که از زور بر چرمه بنوشت چرم.اسدی. تو چو نخجیر دل بسوی چرا دهر پوشیده بر تو چرم پلنگ.ناصرخسرو. پیامت بزرگست و نامت بزرگ نهفته مکن شیر در چرم گرگ.نظامی. چون بچرم کمان درآرد زور چرم را بر گوزن سازد گور.نظامی. - بچرم اندر بودن گاو یا گاوپیسه؛ مثل است در مورد مجهول بودن پایان کاری و نامعلوم بودن امری که هنوز میتوان در بارهٔ آن چاره اندیشی کرد: ز جنگ آشتی بی گمان بهتر است نگه کن که گاوت بچرم اندر است.فردوسی. کنون گاو ما را بچرم اندر است که پاداش و بادافره دیگر است.فردوسی. سپهدار توران از آن بدتر است کنون گاو پیسه بچرم اندر است.فردوسی. و رجوع به پیسه و گاو پیسه شود. هنوز از بدی تا چه آیدت پیش بچرم اندر است این زمان گاومیش. فردوسی. رجوع به گاومیش شود. || پوست گاو و یا پوست شتر دباغی شده. (ناظم الاطباء). پوست دباغی شده. (فرهنگ نظام). صَرم. (منتهی الارب). پوست دباغی شدهٔ حیوانات که از آن کفش و کیف و زین اسب و دیگر چیزها سازند: قطب فلک رکابش هست از کمال رتبت جرم سهیل آمد چرم ازپی دوالش.خاقانی. || پوست کلفت. (ناظم الاطباء): دست دهقان چو چرم گشته ز کار دهخدا دست نرم برده که آر.اوحدی.[ چَ رَ ] (اِخ) نام مقامی است از ایران زمین. (آنندراج). نام جایی است. (ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «یکی از قلاع بلوک سرجام است و چمنی دارد که معروف میباشد». (از مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۲۱).[ ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «مزرعه ایست از مزارع تربت حیدریه که زراعت آن از آب قنات مشروب میشود». (از مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۲۱).[ چَ رَ ] (اِخ) نام دهی در کلات. (ناظم الاطباء). دهی از دهستان قاین بخش کلات شهرستان دره گز که در ۱۵هزارگزی جنوب باختری کلات واقع شده است. دره و گرمسیر است و ۷۶۵ تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش غلات و عدس، شغل اهالی زراعت و مالداری، راهش مالرو است و دبستانی هم دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «چرم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر