معنی چاکری
4 بازدید
[ کَ / کِ ] (حامص) نوکری. ملازمی. خدمتگری. بندگی. کهتری. پیشخدمتی : یکی گفت ما را بخوالیگری بباید بر شه شد از چاکری.فردوسی. ای میر باش تا تو ببینی که روزگار چون ایستاد خواهد پیشت بچاکری.فرخی. تو با قید بی اسب پیش سواران نباشی سزاوار جز چاکری را.ناصرخسرو. گر از بهر ملک آفریدت خدای چرا مر ترا میل زی چاکریست.ناصرخسرو. محل و جاه چه جویی بچاکری ز امیر چگونه باشد با چاکریت جاه و محل. ناصرخسرو. آن بزرگان گر شوندی زنده در ایام او چک دهندی پیش او بر بندگی و چاکری. امیرمعزی. میوه چو بانوی ختن در پس حجله های زر زاغ چو خادم حبش پیش دوان بچاکری. خاقانی. زنار بود هرچه همه عمر داشتم الا کمر که پیش تو بستم بچاکری. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۵۹۱).[ کَ ] (اِخ) از امرای دولت سلطان بایزیدبن محمدخان که او را دیوانی است بترکی.[ کَ ] (اِخ) نام رودخانه ای در ولایت «لر کوچک» که از راه «دزپول» به «حویزه» میرود. (تاریخ گزیده چ لندن ص ۵۵۷).
کلمات همقافیه با «چاکری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر