معنی چانه
5 بازدید
[ نَ / نِ ] (اِ) فک اسفل. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). موضع ریش برآوردن. (برهان) (آنندراج). محل ریش برآوردن باشد. (ناظم الاطباء). بعربی ذقن گویند. (برهان) (آنندراج). مَنَه. زَفَر. استخوان زنخ. (جهانگیری) (انجمن آرا). || غبغب. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گرداگرد دهان. (غیاث) (ناظم الاطباء). زنخ. زنخدان. چونه (به لهجهٔ تهرانیان و مردم بعض ولایات ایران). چَنَه (در تداول اهالی خراسان): شکر حق گوید ترا ای پیشوا آن لب و چانه ندارم وآن نوا. مولوی (از انجمن آرا). || گلوله خمیری که یک نان از آن پخته شود. (برهان). گلوله آرد خمیرکرده بود که از آن نان پزند. (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). و آن را زَوالَه نیز گویند. (جهانگیری). خمیری که برای نان پختن یا رشته بریدن گلوله کنند. گنده. چونه. || سخن منش بود. (فرهنگ اسدی). کنایه از حرف و سخن هم هست. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). حرف. (ناظم الاطباء). نثر در مقابل نظم : یک شبانروز اندر آن خانه گاه چامه سرود و گه چانه. ؟ (از فرهنگ اسدی). || سخن یاوه و سخن بی جا. || جام و پیاله. || تقطیر و چکانیدگی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «چانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر