معنی چامهگوی
6 بازدید
[ مَ / مِ ] (نف مرکب) شاعر. گویندهٔ شعر و سخن منظوم. شاعر و سخنگوی باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مدیحه سرا. غزل سرا. سرودساز. تصنیف ساز. || سرودگوی. آوازه خوان. کسی را نیز گویند که غزلی را به آواز خوش بخواند. (برهان) (آنندراج). کسی که غزلی را به آواز نیک بخواند. (ناظم الاطباء). آنکه شعر و غزل را با آهنگ موسیقی و در دستگاههای موسیقی بخواند. موسیقیدان : هلا چامه پیش آور ای چامه گوی تو چنگ آور ای دختر ماهروی.فردوسی. یکی چامه گوی و دگر چنگ زن یکی پای کوبد شکن بر شکن.فردوسی. همو میگسار و همو چنگ زن همو چامه گوی است و انده شکن.فردوسی. نخستین شهنشاه را چامه گوی چنین گفت کای خسرو ماهروی.فردوسی. و رجوع به چامه سرا و چامه گو شود.
کلمات همقافیه با «چامهگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر