معنی چامه
5 بازدید
[ مَ / مِ ] (اِ) شعر بود. (فرهنگ اسدی). بمعنی شعر باشد عموماً. (برهان). مطلق شعر را گفته اند. چکامه نیز آمده. (انجمن آرا) (آنندراج). هر کلام موزون و شعر عموماً. (ناظم الاطباء). شعر در مقابل نثر که «چانه» باشد. منظومه. نشید. سخن منظوم و موزون. کلام مقفی : یک شبانروز اندر آن خانه گاه چامه سرود و گه چانه. (از فرهنگ اسدی). || غزل را گویند خصوصاً و آن مطلعی است با ابیات متوازنه متشارکه در قافیه و ردیف کمتر از هفده بیت. (برهان). غزل را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). غزل خصوصاً. (ناظم الاطباء). (فرهنگ نظام). || سرود. (نسخه ای از فرهنگ اسدی) (ناظم الاطباء). نغمه. (ناظم الاطباء). آهنگ. آواز. دستگاه موسیقی : چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گرانسنگ جام بلور.فردوسی. همان چامه و چنگ ما را بس است نثار زنان بهر دیگر کس است.فردوسی. بگوش زن جادو آمد سرود همان چامهٔ رستم و زخم رود.فردوسی. برآورد رامشگر زابلی زده چنگ بر چامهٔ کابلی.فردوسی. یکی چامه گوی و دگر چنگ زن یکی پای کوبد شکن بر شکن. فردوسی (از فرهنگ اسدی). سرمایهٔ عشقند چو بر چامه سرایند پیرایهٔ نازند چو در خدمت یارند.سنایی. بزد دست و طنبور در بر گرفت سرائیدن چامه اندر گرفت. ؟ (از فرهنگ اوبهی). | بمعنی سخن هم آمده است. چه چامه دان سخندان را گویند. (برهان). سخن و قول. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «چامه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر