معنی چاقو
9 بازدید
(اِ) چقو. (آنندراج). آلت بریدن چیزها که دارای دسته و تیغه است و تیغه اش تاه شده در میان دسته جا میگیرد. (نظام). کارد کوچک که غالباً تیغهٔ آن به دسته تا می شود. (ناظم الاطباء). نوعی از کارد و مانند به استره و سرش در شکم میباشد. (آنندراج). قلم تراش. چاکو. (ناظم الاطباء). چیقو. (آنندراج). || قسمتی از کارد است. (فرهنگ نظام). - امثال: چاقو دسته خودش را نبرد؛ در مورد اینکه شخص خویشان و یاران خود را حمایت کند و به آنان آسیب و گزند نرساند. صد تا چاقو میسازد که یکیش هم دسته ندارد؛مثل است در مقام بیان دروغگویی کس. (فرهنگ نظام). قول او و چاقوی جیب سگ؛ در مورد بدقولی و گزافه گویی اشخاص به کار رود.(اِخ) ده کوچکی است از بخش زرند شهرستان ساوه. سکنه ۱۴ تن. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «چاقو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قو» برای سرودن شعر