معنی چارپای
6 بازدید
(اِ مرکب) هر حیوانی که دارای چهار دست و پا باشد. چارپا. چاروا. ذوات الاربع || مرکب سواری چون اسب و استر و خر و شتر و امثال آن. ستور. نعم. بهیمه. ماشیه. مال : سکندر بدو گفت تاریک جای بدو اندرون چون رود چارپای.فردوسی. تبه شد بسی مردم و چارپای یکی را نبد خنگ جنگی به جای.فردوسی. ز بس مردن مردم و چارپای پیی را نبد بر زمین نیز جای.فردوسی. بدادی ز گنج آلت و چارپای نماندی که پایش برفتی ز جای.فردوسی. به ره بر یکی نامور دید جای بسی اندرو مردم و چارپای.فردوسی. درختان شده خشک و ویران سرای همه مرز بی مردم و چارپای.فردوسی. کسی را کجا تخم یا چارپای بهنگام ورزش نبودی بجای.فردوسی. مرا تخت و گنج است و هم چارپای بدینسان بمانم سزاوار جای.فردوسی. همه هر چه دید اندرو چارپای بیفکند و ز یشان بپرداخت جای.فردوسی. به ایران نمانم بر و بوم و جای نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای.فردوسی. ز خون چنان بی زبان چارپای چه آمد بر آن مرد ناپاکرای.فردوسی. ستایش گرفتند بر رهنمای فزایش گرفت از گیا چارپای.فردوسی. در و دشت گل بود و بام و سرای جهان گشت پر سبزه و چارپای.فردوسی. ز ایوان و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخور و چارپای.فردوسی. با چنین چارپای لنگ بود سوی هفت آسمان شدن دشوار.سنائی. در این چارسو چند سازیم جای شکم چارسو کرده چون چارپای.نظامی. || گوسپند و گاو: مر او را ز دوشیدنی چارپای ز هر یک هزار آمدندی بجای.فردوسی. ز هر گونه از مرغ و از چارپای خورش کرد و آورد یک یک بجای. فردوسی. || چارپایهٔ تخت : کعبه است حضرت او کز چارپای تختش بیرون ز چارارکان، ارکان تازه بینی. خاقانی.
کلمات همقافیه با «چارپای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر