معنی چارهجو
5 بازدید
[ رَ / رِ ] (نف مرکب) چاره جوی. تدبیرکننده. مدبر. جویای اصلاح امور. آنکه تدبیر و حیله کند. مصلحت اندیش : بفرمود تا پیش او آمدند بدان آرزو چاره جو آمدند.فردوسی. به فرمان همه پیش او آمدند به جان هر کسی چاره جو آمدند.فردوسی.
کلمات همقافیه با «چارهجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر