معنی چار

معنی چار

8 بازدید
(اِ) کوره ای که در آن آجر پزند. (از مهذب الاسماء). داشی را گویند که در آن خشت و آهک و کاسه و کوزه و امثال آن پزند. (برهان).
(عدد، ص، اِ) مخفف «چهار» که به عربی «اربعة» گویند. (برهان). رجوع به «چهار» شود: دقیقی چار خصلت برگزیده ست به گیتی در ز خوبی ها و زشتی.دقیقی. جهان را ببخشید بر چار بهر یکایک همه نامزد کرد شهر.فردوسی. چنین گفت روشندل پارسی که بگذشت سال از برش چارسی.فردوسی. خدنگی گزین کرد پیکان چو آب نهاده بر او چار پر عقاب.فردوسی. همان باژ کشور که بد چاربار ز دینار رومی هزاران هزار.فردوسی. همی داشت خود در دل این شهریار چنین تا برآمد بر این روز چار.فردوسی. به گرد جهان چار سالار من که هستند بر جان نگهدار من.فردوسی. همیشه به پیش سپهدار پیل طلایه پراکنده بر چار میل.فردوسی. بفرمود تا خانگی مرغ چار پرستنده آرد بر شهریار.فردوسی. ببرید هر چارانگشت خویش بریده همی داشت در مشت خویش. فردوسی. کمان را بمالید جنگی به چنگ بزد بر کمر چار تیر خدنگ.فردوسی. کنیزک بدش چار چون آفتاب کسی روی ایشان ندیده بخواب.فردوسی. از آن آهن لعلگون تیغ چار هم از روهنی و بلا لک هزار. اسدی (گرشاسبنامه ص ۲۰۰). هر چار چار حد بنای پیمبری هر چار چار عنصر ارواح اولیا. خاقانی. اگر شد چار مولای عزیزت بشارت میدهم بر چار چیزت.نظامی. چار کس را داد مردی یک درم هر یکی افتاده از شهری بهم.مولوی. گویند چاره اش به زر و سیم و صبر کن بیچاره را نمی دهد این هر سه چار دست. سلمان.
(اِ) چاره. گزیر. علاج. بُد.... مخفف چاره. (برهان). رجوع به «چاره» شود: ز دشمن به دینار و یا زینهار برستن توان و آز را نیست چار. ابوشکور بلخی. چه چار است و این کار را راه چیست؟ که برکرد و ناکرد باید گریست.فردوسی. خردمند از خرد جوید همه چار بدست چاره بگذارد همه کار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). دوان آید ز هامون سوی دیوار به آوردنش آنگاهی کنم چار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). بلبل دستان سرا چاره همی جوید ز من چاره زآن جوید که او را جست باید نیز چار. ؟ (از لغت فرس اسدی). همی ندانم چارهٔ فراق وین نه عجب که هیچ عاقل، خودکرده را نداند چار. قطران. چو من از پس دین دویدم بباید دویدن پس من به ناچار و چارش. ناصرخسرو. از این بند و زندان بناچار و چار همان کش درآورد بیرون برد.ناصرخسرو. اگر بازگردی ز راه ستور شود بید تو عود ناچار و چار.ناصرخسرو. تیزخشمی زودخشنودی قناعت پیشه ای داروی هر دردمندی چار هر بیچاره ای. سوزنی. دست برآور ز میان چارجوی وین غم دل را دل غمخوار جوی.نظامی.
(اِ) به زبان علمی اهل هند به معنی جاسوس باشد. (برهان). مأخوذ از سانسکریت «چاره» .
(اِ) صلی الله علیه و آله و سلم سزاوار و لایق. (ناظم الاطباء).
(اِ)(اِخ) تزار. تیسار. تزار : چار روسیه (پادشاه روس).

کلمات هم‌قافیه با «چار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید