معنی پی فشردن

معنی پی فشردن

4 بازدید
[ پَ / پِ فِ شُ دَ ] (مص مرکب) ثابت قدم بودن و استوار کردن و استوار شدن قدم. (آنندراج). پی فشاردن. ثبات ورزیدن. پایداری کردن : یکی شاه گیلان یکی شاه ری که بفشاردندی گه جنگ پی.فردوسی. تنی را که بتوانی از جای برد بپرخاش او پی چه خواهی فشرد.نظامی. بنطع کینه بر چون پی فشردی درافکن پیل و شه رخ زن که بردی.نظامی. نشاید در آن داوری پی فشرد که دعوی نشاید در او پیش برد.نظامی. جهان کام و ناکام خواهی سپرد بخودکامگی پی چه باید فشرد.نظامی. بدادو دهش در جهان پی فشرد بدین دستبرد از جهان دست برد.نظامی. به هرجا که نیروی من پی فشرد مرا بود پیروزی و دستبرد.نظامی. در منزل مهر پی فشردند وآن نزل که بود پیش بردند.نظامی. نه پی در جستجوی کس فشردم نه جز روی تو کس را سجده بردم.نظامی. || قدم نهادن. قدم زدن. (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «پی فشردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید