معنی پی زدن
5 بازدید
[ پَ / پِ زَ دَ ] (مص مرکب) لنگیدن ستور از پی. از پی لنگیدن. عقر. (منتهی الارب). لنگیدن ستور از مفصل میان سم و ساق. لنگیدن ستور از شتالنگ. لنگیدن ستور از درد پی: این یابو پی میزند؛ یعنی از رسغ می لنگد. از ناحیت شتالنگ می لنگد. || تُپُق زدن اسب و غیره. || پی بریدن. (آنندراج). سبّ. سبیبی. (منتهی الارب): تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد. سعدی. ز بسکه اسب هوا را نرفته ایم از پی چو روبرو شده با خصم اسپ پی زده ایم. مسیح کاشی (از آنندراج). || عصب بستن. (آنندراج): میان غصه و ما الفت است پنداری کمان قامت خود را بغصه پی زده ام. مسیح کاشی (از آنندراج). || از نشان و علامات چیزی پی به آن بردن. (فرهنگ نظام). || قدم زدن. (آنندراج): بسوی صیدگاه یار پی زن حباب دیده را بر جوش می زن. زلالی خونساری (از فرهنگ نظام).
کلمات همقافیه با «پی زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر