معنی پیکوب
5 بازدید
[ پَ / پِ ] (ن مف مرکب) لگدمال. لگدکوب. پای خست. پی خست : از بس که همه روز کاروان سودای فاسد بر من گذرد از سینهٔ تو جملهٔ نیات خیر و اوصاف پسندیدهٔ ترا پی کوب کردند. (کتاب المعارف) و زمین پی کوب دل ما را مزین بخضر طاعت گردان. (کتاب المعارف). آخر بنگر که خاک تیرهٔ پی کوب کرده را بشکافتیم و سبزهٔ جانفزا رویاندیم. (کتاب المعارف). زنهار تا بوستان نفس را نیک نگاهداری، اگر هر کس در آید و همچون زمستان پی کوب کند ترا چه حاصل آید. (کتاب المعارف).
کلمات همقافیه با «پیکوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر