معنی پیکارجوی
4 بازدید
[ پَ / پِ ] (نف مرکب) پیکارجو. که پیکار جوید. که رزم کردن خواهد. که نبرد کردن خواهد. که حرب طلبد: بسی نامدار انجمن شد بر اوی بر آن هفت فرزند پیکارجوی.فردوسی. بر اسبش نشانم ز پس کرده روی از ایدر کشان با دو پیکارجوی.فردوسی. هر آنگه که شد پادشا کژّگوی ز کژّی شود زود پیکارجوی.فردوسی. بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی نه انده گساری نه پیکارجوی.فردوسی. چنین پاسخ آورد خسرو بدوی که ای بیهده مرد پیکارجوی.فردوسی. یکی را ز زندان بنزدیک اوی فرستاد کای گرد پیکارجوی.فردوسی. که سیمرغ خواند ورا کارجوی چو پرنده کوهیست پیکارجوی.فردوسی.
کلمات همقافیه با «پیکارجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر