معنی پیلستگین
5 بازدید
[ لَ تَ ] (ص نسبی) منسوب به پیلسته. عاجین. چیز ساخته از پیلسته و عاج. (فرهنگ نظام): یکی پیلستگین منبر مجره زده گردش نُقَط در آب روین.منوچهری. مزن پیلستگین دو دست بر روی مکن از ماه تابان عنبرین موی. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). بت پیلستگین و گور سیمین نگار قندهار و فتنهٔ چین. فخرالدین اسعد (ویس ورامین).
کلمات همقافیه با «پیلستگین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر