معنی پیغمبر

معنی پیغمبر

6 بازدید
[ پَ / پِ غَ بَ ] (نف مرکب)پیغام برنده. پیغامبر. رسول. نبی. فرستادهٔ خدا. وخشور. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). پیامبر. پیمبر. نذیر. (منتهی الارب): بشاه جهان [گشتاسپ ] گفت [زرتشت ] پیغمبرم ترا سوی یزدان همی رهبرم.دقیقی. چنین گفت با شاه گندآوران نشانست خوابت ز پیغمبران.فردوسی. بگفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیر گیها بدین آب شوی.فردوسی. بر آئین زرتشت پیغمبرم ز راه نیاکان خود نگذرم.فردوسی. هر چند در ازل رفته بود که وی پیغمبر خواهد بود، بدین ترحم که بکرد نبوت وی مستحکم ترشد. (تاریخ بیهقی). معجزاتی که میگویند این دو تن را (اردشیر و اسکندر را) بوده است چنانکه پیغمبران را بوده است. (تاریخ بیهقی). عهدی است که بر پیغمبران و فرستاده های او، که بر ایشان باد درود، گفته شده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۷). بحق پیغمبران که فرستاده شده اند بسوی خلق... (تاریخ بیهقی). نور پیغمبرش همی خواندند یاش سایهٔ اله میگوید.خاقانی. شیر را بچه همی ماند بدو تو به پیغمبر چه میمانی بگو.مولوی. - امثال: هیچکس در خانه پیغمبر نشد. تو بهتر میدانی یا پیغمبر خدا؟ || (اِخ) پیغمبر اسلام، یعنی محمد مصطفی (ص). پیغمبر مختار. نور. (منتهی الارب): که من شهر علمم علی ام در است درست این سخن گفت پیغمبر است. فردوسی. به پیغمبرش بر کنیم آفرین به یارانش بر یک بیک همچنین.فردوسی. همی نازد بعهد میر مسعود چو پیغمبر به نوشروان عادل.منوچهری. ما بجانب عراق... مشغول گردیم و وی بغزنین و هندوستان تا سنت پیغمبر ما... بجای آورده باشیم. (تاریخ بیهقی). ثنا باد بر جان پیغمبرش محمد فرستادهٔ بهترش.اسدی. خط خدای زود بیاموزی گر در شوی بخانهٔ پیغمبر.ناصرخسرو. اندر حمایتی تو ز پیغمبر خدای مشکن حمایتش که بزرگست حشمتش. ناصرخسرو. گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زآن در برون آید سری.مولوی. - پیغمبر عربی؛ محمد مصطفی (ص). - پیغمبر چاهی؛ یوسف بن یعقوب علیه السلام. - پیغمبر گم کرده فرزند؛ یعقوب علیه السلام. (آنندراج). - پیغمبر مختار؛ پیغمبر اسلام. (ص ۶۴۷ رودکی ج ۱). || فرستاده. فرسته. پیغامبر. که پیام برد. پیک. قاصد. پیام آور: چو آگاهی آمد به پرویز شاه که پیغمبر قیصر آمد ز راه...فردوسی. که پیغمبر قیصر آمد بشاه پر از درد و پوزش کنان از گناه.فردوسی. شنیدم که خراد از ایران زمین بیامد به پیغمبری سوی چین.فردوسی. کنون نو شود در جهان داوری چو موبد بیاید به پیغمبری.فردوسی. رود سوی رستم به پیغمبری بگوید همه هرچه شد داوری.فردوسی. برفروز آذر برزین که در این فصل شتا آذر برزین پیغمبر آزار بود.منوچهری. (برای فهم مقصود منوچهری از پیغمبر آذر رجوع به قصیدهٔ او بمطلع: بر لشکر زمستان نوروز نامدار... شود).
[ پَ / پِ غَ بَ ] (اِخ) دهی جزء بخش شهریار شهرستان تهران واقع در ۱۴ هزارگزی جنوب علیشاه عوض و ۷ هزارگزی شمال ایستگاه راه آهن رباط کریم. در جلگه و معتدل و دارای ۱۵۸ تن سکنه. آب آنجا از قنات محصول آن غلات و باغات انگور. شغل اهالی آنجا زراعت است و از طریق لار ماشین بدانجا میرود. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
[ پَ / پِ غَ بَ ] (اِخ) (اشموئیل پیغمبر) دهی جزء بخش خرقان شهرستان ساوه. واقع در ۲۴ هزارگزی مرکز بخش و ۱۸ هزارگزی راه عمومی. کوهستانی و سردسیر دارای ۲۷۶ تن سکنه. آب آن از قنات کوچک و محصول آن غلات. شغل اهالی آن زراعت. راه آنجا مالرو است و زیارتگاهی بنام اشموئیل پیغمبر دارد. در یک هزارگزی ده غاری بنام چیچه بار وجود دارد که از سقف آن آب قطره قطره بحوض وسط غار میریزد و غار طبیعی بنظر می آید. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).

کلمات هم‌قافیه با «پیغمبر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید