معنی پیس
8 بازدید
(اِ) پیست. پیسی. (زمخشری). لکها که بر بدن افتد. برص. (خلاص). علتی که آنرا بعربی برص خوانند. (برهان). برصاء. ابرص. (بحر الجواهر) (تاج المصادر). بیاض یظهر فی ظاهرالبدن و یغور و یکون فی سایرالاعضاء حتی یصیرلون البدن کله ابیض و یقال لهذاالنوع المنتشر. (بحر الجواهر ذیل برص). || (ص) مبروص ؛ یعنی کسی که بر اندامش داغهای سپید پیدا شده باشد. (غیاث): تو بر نصیحت آن پیس جاهل پیشین شدستی از شرف مردمی بسوی پسی. ناصرخسرو. در ملک تو بسنده نکردند بندگی نمرود پشه خورده و فرعون پیس لنگ. سوزنی. از بار هجو من خر خمخانه گشت لنگ آن همچو شیر گنده دهان، پیس چون پلنگ. سوزنی. ماخولیا گرفته و مصروع و گنده مغز زرداب خورده چون عسلی پیس چون زنار. سوزنی. چه قدر آورد بندهٔ حوردیس که زیر قبا دارد اندام پیس.سعدی. || پیس مرد. بد مرد. (آنندراج): و بسیار خلق پیش او گرد شدند چیزی لنگان و چیزی پیسان. (دیاتسارون ص ۱۲۴). ای آنکه صفات تو بود تابع ذات بر پیسی ذات تو گواه است صفات فرمود نبی که آل من نبود پیس ای سید پیس بر محمد صلوات. باقر کاشی (آنندراج). || ابلق و دورنگ. خالدار و دورنگ و سیاه و سفید که ابلق و ابلک باشد. (آنندراج). خلنگ. پیسه: گاو پیس؛ که نشان سفید دارد: اینهمه سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل باریک ریس.مولوی. || سفید که نقیض سیاه باشد. || کنایه از مردم خسیس و رذل. (برهان). || (اِ) خرمای ابوجهل و آن نباتی است که از پوست آن رسن تابند. پیش.
کلمات همقافیه با «پیس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر