معنی پیر کردن
5 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) بسالخوردگی رساندن. فرتوت و کهنسال گردانیدن. اشابة. تشییب : تا آن جوان تیز قوی را چو جادوان این چرخ تیز گرد چنین کرد کند و پیر. ناصرخسرو. چه تدبیر از پی تدبیر کردن نخواهم خویشتن را پیر کردن.نظامی. داغ فرزند مرا پیر کرد، فرتوت ساخت.
کلمات همقافیه با «پیر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر